محمد غازي ملطيوي
24
روضة العقول ( فارسى )
عاطفت عام او قريحت پاكش را بر آن اهتمام محرّض شد ، و لطافت تام شاه او را بر آن اقتحام مستحثّ گشت . ركاب عالى اعلاه اللّه ، به استخلاص ملطيه تجشّم فرمود . دولت عاضد و ظفر رافد ، نصرت خاضع و قدرت تابع ، و فلك مخالف محالف ، و دهر عاند عابد . چون آيت رايت شاه عالم [ b 4 ] پناه به ظاهر ملطيه اشراق كرد ، آفتاب تأييد از مشرق اقبال طالع شد ، زهرات استحواذ در رياض مراد بشكفيد و در چمن ارتياد خلايق نهال آمال مثمر شد . تمزّع و تهزّع آن طايفهء لئيم و حزب زنيم ظاهر گشت . نصرت بالرّعب در حقّ شاه درست شد . نوزدهم ماه رمضان سنهء سبع و تسعين و خمس مايه شهر را تسليم كردند ، و آن معدن فضايل و مسكن فواضل از تلوّث آن زمرهء فتن و عصبهء محن رسته شد . فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ . امّا پيش از نزول رايت منصور سلطان قاهر نصره اللّه و ايّده به ظاهر ملطيه ، اين ضعيف را آن قصّاد خامل و حسّاد جاهل بعد تخريب وطن و تقليع عطن و مصادرهء مال و مخاطرهء حال به توكيل و تنكيل به ظاهر حرّان فرستاد و در احصار و انذار وصيّتها كردند . چون ايغال ايشان در سفك و استقلال ايشان در هتك خود مشاهده كردم ، گفتم : هذا جزاء من فارق أهله و أقام عند من لا يعرف فضله ، مدّتى به حرّان بودم . رحمت ايزد تعالى مرا به جلباب يقظت موشّح گردانيد . با خود گفتم : چون ملطيه مستخلص گشت ، مرا بر مطيّهء نهضت بايد نشست و خود را از اين حصر و قصر بايد رهانيد . با آن كس كه به دو مفوّض بودم ، حجج مرضى پيش آوردم و دلايل وضى عرض دادم ، و قرض فرض شناختم و از خوف ابادت در معنى : لعن اللّه الرّاشى ، التفات ننمودم و خود را از آن مكمن هوان به جنان امان رسانيدم ، و از آن مضارّ ابرار به مسارّ احرار آوردم ؛ وقت عتمه به خدمت عتبهء اعلى شيّد اللّه بنيانه رسيدم . [ a 5 ] حضرتى ديدم مقصد آمال بنى آدم و مرصد زوّار عالم . اركان آن از انصاف مرصوص و عرصهء آن از ضيم محروس . رأيت آلدّاخل راجيا