محمد غازي ملطيوي
25
روضة العقول ( فارسى )
و آلخارج راضيا و القاصد معسرا و الآيب موسرا . در حال به احضار من مثال فرمود و در آن شب تار مرا خرشيد بنمود . روز من كه چون روز بدر بود ، چون شب بدر گشت . به تقبيل سدّهء مبارك مشرّف شدم ، و به يمن استلام مكرّم گشتم . سلطانى ديدم در حجر عنايت ايزدى تربيت يافته ، و به حضانهء رايت بارى نشو پذيرفته . به شعار شاهى متحلّى و به دثار شهريارى متعالى . مثنوى در قبا عالمى نهان ديدم * بر زمين مهرِ آسمان ديدم ديدم از روح محض قسمى را * از سعادت سرشته جسمى را لا احصى ثناء عليه . به لفظ مبارك استمالت فرمود و سعادت تقريب و تكليم ارزانى داشت ؛ و از شدّت تنكيل نوايب و تعضيل حدّت شوايب من پرسيد . به اجمال جوابى داده شد ، كه دانسته بود كه ضمير منير او آينهء اسرار ضماير است . جرح خاطر منكوب مرا از لطايف الفاظ مبارك خود اندمالى كرامت كرد و بعد مراعات فراوان و مناغات بىپايان فرمود كه : كتابى كه درر معانى آن در سمط الفاظ عذب كشيدى ، و به واسطهء نكت نكت آن لآلى معالى در سلك تلفيق منخرط مىگردانيدى ، و از ازدحام اشرار و اقتحام اغمار آن را مهمل گذاشتى ، در اين عهد همايون ما كه از ضرر مصون باد و از بذاذت مأمون ، به القاب مبارك ما تمام بايد كرد ، [ b 5 ] و به اصطناع حضرت جلّت ما اميدوار بايد بود ، چه عنايت ما نصيب فضلا و حظّ عقلاست . شعر و غير كثير أن يزورنى راجل * فيرجع ملكا فى العراقين واليا چون عواطف آن شاه جهانپناه در تحريض صداى خاطر مرا تصقيل داد ، زمين بوسه دادم و گفتم : شعر