محمد غازي ملطيوي

23

روضة العقول ( فارسى )

چون در سخن شروع كرده آمد و بعضى از آن تمهيد افتاد ، آن جماعت كه طواغيت درگاه و تماثيل بارگاه بودند و بىاستحقاق رفاعت يافته ، رقاعت ظاهر گردانيدند و نيش در ريش خاطر من زدن آغاز نهادند و در بلا و جلاى من متّفق شدند ، و به تهمت بىوجه و بهتان نامعلوم مرا محبوس كردند ، و چون صيد ، مرا در قيد كشيدند . فضلا پيغام مىدادند كه : إصبر كما صبر اولو الحزم من الفضلاء و شعرا مىفرستادند كه : بيت حاشا للّه كه حاسد منحوس * برد اين ظن كه گشته‌اى محبوس گوهرى كان رفيع‌تر باشد * به حصارى منيع‌تر باشد مرا در آن بلبال و اهوال و در آن تشدّد و تهدّد كه بودم ، در حال ملطيه كه منبع رفاهت ذهن و مهيع نجاحت فهم ، و محجّت رجاحت فكر و مطمح قوّت حدس ، و مسنح ازدياد ذكا بوده است ، نظرى افتاد . او را مقرّ ارذال و مستقرّ جهّال ديده آمد . با خود گفتم كه اگر عنايت بارى عزّوجلّ در حقّ من ضعيف شامل گردد و رعايت حضرت جبروت دربارهء سكّان ملطيه و رعاياى اين خطّه كامل شود ، اين قوم را كه در اين حال در اين شهر تمكين و تمكّن دارند ، تشتيتى باشد ، و اين فرق فسق را تفريقى ، تا آن كتاب مبارك در عهد پادشاه عادل و شهريار قاهر تمام گردد تا ذكر فضايل خوب و شمايل محبوب او به واسطهء آن كتاب بر روى روزگار مخلّد شود ، و در صحايف ابد مثبت . يكچندى در اين تسدّر و مدّتى در اين تحيّر روزگار گذرانيدم . لطف جناب مقدس بارى جلّت قدرته استخلاص ملطيه را كه هميشه مجال رجال و منال آمال و مآل افضال بوده است ، از آن اوباش بىحاصل و احزاب خامل در خاطر عاطر خدايگان جهان سلطان قاهر ركن الدّنيا و الدّين ، سليمان شاه لا زال سعد إقباله جديدا و جدّ جلاله سعيدا افگند ، و رأفت سكّان آن مكان را در ضمير منير او مركوز گردانيد .