مؤلف مجهول

12

رستم نامه ( فارسى )

كشيد از غضب برد بالاى سر * كه كوبد به مغز سر شير نر گرفت از كفش گرز سالار دين * نجنبيد و زد گرز را بر زمين كه پنهان شد از ضرب دستش به خاك * به وى آفرين خواند يزدان پاك چه رستم چنان قوّت از شاه ديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد خروشيد و جوشيد و گفت اى عرب * رسيده است خورشيدِ عمرت به شب كنون ضرب شمشير رستم ببين * به فرقت زنم تا رسد پشت زين دو پاره نمايم تو را چون خيار * كه ماند ز من در جهان يادگار شه شيردل تازيانه به دست * چنان زد كه تيغش به‌هم برشكست دل رستم از تيغ صد پاره شد * ز غم همچو افعىّ خون‌خواره شد [ a 14 ] كمان را برآورد باز و به تير * به سالار دين آن يل شيرگير بينداخت چندان كه بودش خدنگ * نشد كارگر تير آن تيزچنگ « 1 » كمان را ز غصّه بينداخت دور * خروشيد از روى كبر و غرور كه باشى اگر قهرمان زمان * ز چنگال رستم نيابى امان چه شهبازت اكنون ز بالاى زين * ربايم به زور و زنم بر زمين ببندم دو دستت به ايران برم * به سوقات نزد دليران برم از آن گفت سالار تخت نجف * بخنديد از روى شوق و شعف كه از پهلوانان بود عيب لاف * خصوص اى دلاور به روز مصاف دگرباره رستم برآمد به جوش * بزد نعره گفت اى شه پشم‌پوش اگر كوه قافى ز پشت ستور * فرود آرمت من به بازوى زور بيازيد چنگ و گرفتش كمر * چنان قوّتى كرد آن شير نر 269 اگر كوه بودى بكندى ز جا * نجنبيد از جاى شير خدا [ b 14 ] فروماند بازوى رستم ز كار * بپيچيد بر خود به مانند مار چه فوّاره از بينىاش خون روان * چكان گشت شد بازوىاش خون روان ( ! ) « 2 » امير عرب شير دشمن‌شكار * مكان كرم سرّ پروردگار بخنديد و گفتا كه اى زابلى * ببين قوّت خويش و زور على

--> ( 1 ) . تيزجنگ . ( 2 ) . شايد يكى از قافيه‌ها « دوان » باشد .