مؤلف مجهول
9
رستم نامه ( فارسى )
بيفتاد آن ديو مدهوش شد « 1 » * ز يك ضرب ، عفريت بىهوش شد پس از ساعتى هوشش آمد به سر * چه روباه ماده « 2 » شد آن ديو نر [ b 10 ] به قهر و غضب چون يل پيلتن * به كرسى نشست اندر آن انجمن سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد * شدند نرّهديوان ز جان نااميد 183 سليمان ز رستم تعجّب بماند * جهانآفرين را نهانى بخواند به آصف نگه كرد كاى نامدار * بود قوّت رستم از كردگار چپ و راست ديوان تمامى به خشم * به رستم نگه كرد از زير چشم كسى را نبد « 3 » جرئت دمزدن * نياراستى ديده برهم زدن به نرمى سليمان در آن بارگاه * سخن گفت با پهلوان سپاه پس آنگاه مجلس بياراستند * كشيدند خوانى كه مىخواستند ز خوردن چه پرداخت گرديد راست * ز سالار مجلس 189 بسى عذر خواست بيامد به نزديك ياران خويش * سخن گفت با نامداران خويش كه فردا چه خورشيد گردد بلند * به بازوى مردم « 4 » درآرم كمند بگيرم دو دست سليمان به زور * فرودآرم او را ز تخت بلور [ a 11 ] به ديوان كنم روز روشن سياه * بساط سليمانى [ و ] بارگاه به ايران برم تاج و تخت و سپاه * به كام دل شاه ايران سپاه ( ! ) دليران از آن گفته خندان شدند * به زير لب او را ثناخوان شدند در اين گفتگو بود ايرانيان * كه خور گشت در چاه مغرب نهان بخوابيد در دم جهانپهلوان * كواكب نمودار شد ز آسمان چه خورشيد از شبروى بازگشت * به ايرانيان بخت دمساز گشت سر پهلوان اندر آمد به خواب * به رفتن دلش بود اندر شتاب بفرمود تا رخش را زير زين * درآرند گردان ايرانزمين جهانپهلوان رستم تيزچنگ * بگفت و بپوشيد اسباب جنگ عمودى به قرپوس زين استوار * نمود آن تهمتن چه سام سوار
--> ( 1 ) . شايد : بيفتاد آن ديو و مدهوش شد . ( 2 ) . باده . ( 3 ) . نبود . ( 4 ) . شايد : مردى .