مؤلف مجهول
10
رستم نامه ( فارسى )
كمانى به بازو سنانى به دست * به بالاى رخش آن دلاور نشست روان گشت چون شير در صيدگاه * كه خود را رساند بدان بارگاه [ b 11 ] برآرد از آن نرّهديوان غريو * نماند كسى زنده از خيل ديو بساط سليمان « 1 » برهم زند * برآن بوم و بر آتش اندر زند در آن فكر بود چون رستم صفپناه ( ! ) « 2 » * به زودى رسد بر در بارگاه كه ناگه به امر خداى جهان * شهنشاه دنيا و دين شد عيان ز دست چپ آواز مركب شنيد * نگه كرد ناگه سوارى بديد سوارى بديد او عجب در كمين * كه از هيبتش نه فلك راست بيم ( ! ) نشسته بر اسبى به مانند باد * كه بودى غلامى درش كيقباد چه خورشيد افكنده بر رخ نقاب * ز نور لقايش فلك كامياب تتق بسته تا عرش نور از سرش * هزاران فريدون [ و ] جم چاكرش بزد نعره كاى رستم نامدار * نديده نبرد دليران كار بگردان از اين ره تمنّاى خويش * مبادا كه آيد گزندت به پيش نباشد سليمان چه افراسياب * كه بنياد او را رسانى به آب [ a 12 ] نه اكوان ديو است نه اشكبوس * نه مانند ايران و كاووس [ و ] طوس نه اين سرزمين است توران و چين * كه رستم نمايد به اينها كمين به دل آن خيالى كه دارى به سر * برون « 3 » ساز اى رستم نامور كه اين ملك جاى سليمان بود * نه مانند ايران و توران بود چه رستم شنيد اين سخن زان سوار * دلش گشت از ترس او بىقرار از آن نعره بازوش گرديد كند * عنان را كشيد و نگه كرد تند [ b 12 ] چه آمد به نزديك آن شهسوار * باستاد آن مظهر كردگار نگه كرد رستم چه او را بديد * بلرزيد بر خود به مانند بيد به خود آمد و گفت اى نامدار * چه نامى بكن رسم خود آشكار
--> ( 1 ) . براى تكميل وزن بايد « سليمان » را با اشباع ( الف ) خواند . ( 2 ) . مصراع به اين صورت از نظر وزنى نادرست است . شايد : در آن فكر بد رستم صفپناه . ( 3 ) . بيرون .