مؤلف مجهول
8
رستم نامه ( فارسى )
بفرمود تا رستم پهلوان * بيايد به آيين پيغمبران خبر برد « 1 » شخصى برِ پور زال * كه برخيز و بر ديده دستى بمال [ a 9 ] سليمان بساط نو آراسته * نشسته به تخت و تو را خواسته بيا تا ببينى كه پروردگار * چه انعام كرده به اين شهريار چه بشنيد رستم ميان را ببست * همان لحظه بر رخش رخشان نشست بيامد به درگاه گر . . . « 2 » * ز ديدار او خلق شد بىقرار چه شد پهلوان داخل بارگاه * چپ و راست افكند هرسو نگاه نبد جاى خالى كه گيرد قرار * دلش تيره گرديد از انتظار كه شايد مكانى بيابد نشان * نديد از چپ و راست جاى مكان نجنبيد از جاى خود هيچكس * به دل كرسى ديو گشتش هوس بيامد به نزديك آن نرّهديو * ز ديوان برآمد خروش [ و ] غريو بزد نعره كاى ديو ناسازگار * تو را با مكان بزرگان چه كار بود صدر هر مجلسى جاى من * نه جاى تو اى ديو ناهوشمند ( ! ) [ b 9 ] نجنبيد ديو از هياهوى او * بزد بانگ بر رستم نامجو كه گويا نديدى در اين انجمن * ز ديو و پرى عاجزى همچو من كه جاى مرا كرد طبعت هوس * نكرد اين هوس در جهان هيچكس بيا مردى خويشتن را ببين * پس آنگاه بر كرسى زر نشين تو اى آدمىزادهء خيرهسر * ز آيين ديوان ندارى خبر خيالت كه هستم چه گودرز و طوس * كه عاجز شوم از تو چون اشكبوس و يا مثل پيرانم اى نامدار * كه از ضرب تيغت نمايم فرار زنم آنچنان دست در گردنت * كه گردد سبك بارِ سر از تنت برآشفت رستم از آن هرزهگو * گرفتش گريبان فشردش گلو ز يك دست همپاى آن شوربخت * گرفت و كشيدش ز بالاى تخت [ a 10 ] بزد دستِ آزاد در گردنش * كزان صدمه لرزيد جان در تنش
--> ( 1 ) . برده . ( 2 ) . ناخواناست ، ظاهرا : گردونمدار .