محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني

9

دستور الوزاره ( فارسى )

و شعر خوش گفتى و چنگ‌تر زدى » « 2 » از خدمت دهقانى و زندگى ساده و مردمىاش ، دل كند و « از صادر و وارد استخبار مىكرد كه در اطراف و اكناف ، نشان ممدوحى شنود تا روى به دو آرد » « 2 » ، آن‌وقت در بقچه‌اش به‌جاى نان شيرمال ، « حلّه‌اى تنيده ز دل بافته ز جان » « 2 » پيچيد و دربار ابو المظفّر چغانى را « كه شاعران را صله و جايزهء فاخر » « 2 » همى داد در پيش گرفت ، و پس از آنكه اسب و استر ، ساخت و خيمه و برده ، و جامه‌هاى پوشيدنى و گستردنى يافت ، طبع افزون خواهش او را به دربار محمود كشاند و در اينجا كارش بدانجا رسيد كه « بيست غلام سيمين‌كمر از پس او برنشستندى » « 2 » . بىدليل نيست كه دربار شاهان ، موج مىزد از شاعران پير و جوان و خرد و كلان ، هركدام قصيده‌اى زير بغل ، صف بسته و به نوبت نشسته ، براى خواندن مديحه و گرفتن صله ! بدين ترتيب بود كه شعر فارسى بعد از اسلام در فضايى آزاد تولّد يافت ، امّا در دربارها رشد كرد ، و بنابراين رنگ و بوى دربارى يعنى ستايش ارباب زور و زر گرفت و به ناگزير از تودهء مردم بيگانه ماند . در اين ميان اگر به جلوه‌هايى از شعر اصيل و مردمى برمىخوريم ، از آن شاعرانى است كه يا به دربارها روى ننهاده ، و يا از هواى عفن آنجا بيرون جسته‌اند . امّا شاعر و اديب كه به دربار وابسته مىشد ؛ شعر و شعورش را دربست در خدمت امير به كار مىبرد و هنر فرمايشى مىآفريد و مىدانيم كه « هنرمندى كه مىخواهد موافق ديدگاه بزرگان جامعه به جهان بنگرد ناچار است مانند آنان بينديشد و جهان‌بينى آنان را نيز - هرچند منحط - بپذيرد » « 7 » بر اين مبناست كه عنصر المعالى از زبان قلم به شاعرش سفارش مىكند كه : « بر او واجب بود كه از طبع ممدوح آگاه باشد كه او را چه خوش آيد كه تا تو آن نگويى كه او خواهد ، او ترا آن ندهد كه ترا بايد » « 8 » بنابراين توصيه و با اين بينش ، يك اثر هنرى هيچ فرقى با كالايى كه در چارسوى شهرمان براى فروش مىگذارند نخواهد داشت : و مگر نه اين است كه يك فروشندهء هشيار همواره كالاى خود را مطابق ذوق خريدار مىآرايد و عرضه مىكند ؟ مىدانيم كه موضوع مدح هرچه باشد با تاروپود تملّق بافته است ، به همين دليل ممدوح نيز كه خريدار مضمونهاى ستايش‌آميز سراسر دروغ بود ، به آن نوعش پر بها مىداده كه زبان شاعر نافذتر و اثرگذارتر بود ، آن‌گونه كه دشمنان را مرعوب مىكرد و دوستان را مجذوب . همين خاصيّت بود كه شاعر را تا حد يك بلندگوى تبليغاتى پايين مىآورد و به نسبت آنچه در نقش تبليغاتى و دروغ‌پردازى توفيق مىيافت ، قيمتش را بالا مىبرد ، و به جهت اين خاصيت ، اين‌گونه شاعران گاه همانند ملكه‌هاى زيبارو ، در مقابل صله‌هاى گرانتر ، از سوى دربارهاى ديگر ربوده مىشدند . اين مبلّغان ياوه‌باف كه كلام را به « نام و نان » مىفروختند ، خود براى

--> ( 2 ) . چهار مقالهء نظامى عروضى . مقالهء دوم ، حكايت فرخى . ( 7 ) . جامعه‌شناسى هنر ، ص 169 . ( 8 ) . قابوسنامه ، باب 35 ، در رسم شاعرى .