محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني

28

دستور الوزاره ( فارسى )

« التصريف كيمياء العربيّة » * 15 نحاس « 1 » جهل خود را بازار شبهى داده‌اى * 16 ؟ ( مصراع ) و انّى يشبه الشبه النضار * 17 گفت : در آن علم نيز خوضى نرفته است . گفت : قرآن هم ندانى ؟ گفت : گناه پدر بود كه مرا نياموخت . متوكّل روى از او بپيچيد ، دستور را دستورى داد كه « شاهك ! فنحن فى خلوة » * 18 بعد از لمحه‌اى نخامه « 2 » قدرى از صدر آن صاحب قدر به دهان تاختن آورد بر آن شخص انداخت . گفت : اى امير المؤمنين اين اهانت بر چه جرم فرمودى ؟ گفت : معذور دار كه فضالهء اخلاط به ويرانتر جايى اندازند و من در همه خانه چشم مىآورم هيچ جاى از اين طلل « 3 » بىفايده با خلل‌تر نيافتم . و در اين اثر ، انصاف ، آنچه موجب دواعى افضال بر اهل معنى است عقلا ، و باحث تداعى اذلال بر جهّال طبعا ، تصوّر مىتوان كرد ، و چون ترجيح فضل و علم از مواقف مقدّس خلفا كه خلفاى اجلال و اذلال‌اند ، كما ارتسم واحد منهم « 4 » ، مثل : « نحن الزّمان من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتّضع » * 19 بدين مثابت است واجب كند كه چندان‌كه غايت طاقت و قصاراى « 5 » مكنت صنايع اين دولت و دست‌پرورد اين معدلت‌اند ، و رعاياى اين پادشاه نيكوسيرت دوام دولت و ثبات مملكت اين قطب سپهر جلال و قانون معدلت افضال از ملك ذو الجلال به تضرّع و ابتهال « 6 » مىخواهند كه به عدل شامل و فراست كامل نظام مصالح ممالك بر رأى ثاقب و تدبير صائب اين ركن كعبهء معالى و صدر لبّ صفّهء مناصب و وزير فلك‌صفت ستوده‌سيرت ملك - نشان ملك‌نشان تفويض فرموده . « لقد اعطى القوس باريها و اسكن الدّار بانيها » * 20 ( شعر ) به حمد اللّه كه با قدر بلندش * كمالى درنيابد جز سپندش به الفاظى چو درّ منثور و معانى چو آفتاب مشهور ، ذراير * 21 وجود را در سايهء رعايت و تربيت جاى داده . ( شعر ) با محتسب عدلش در بيشهء دام و دد * بر شرزهء نر آرد آهو بره صد خوارى دوات وزارتش هم سرچشمهء جلال ، توقيع مطاع هم زهاب زلال فتوى و شريعت ، خاطر عاطرش جام جهان‌نماى اسرار غيب . ( شعر )

--> ( 1 ) . نحاس : مس . ( 2 ) . نخامه ( به ضمّ اول ) : آب بينى و دماغ و سينه . ( 3 ) . طلل ( به دو فتحه ) : جاى خراب . ( 4 ) . همچنانكه يكى از ملوك معين كرده و گفته است . ( 5 ) . قصارا : غايت ، آخر . ( 6 ) . ابتهال : دعا كردن ، زارى .