محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني

19

دستور الوزاره ( فارسى )

وجه مناجح « 1 » استحقاق صرف كرده مىشود . ( شعر ) به هر حاجت كه خلق آغاز كرده * درى دارد چو دريا باز كرده و چون معيّن گشت كه ركن ممالك انصاف با عدّت سيادت سرورى و تكامل اسباب جهاندارى اقبال هم بر مناظم معاش فانى دارد و هم بر مصالح معاد باقى ، و دواعى المعيّت « 2 » و اريحيّت « 3 » او بر حقايق آنچه مبقى ذكر جميل و مخلّد نام نيكو باشد مقصور و محصور . و انصاف ، محامد اوصاف اين ص 3 حبقران خود در بعضى اشعار فضلا مدرج و متضمّن است و عروس آرزوى هريك به مهر المثل بسطت اصطناع مقابل . امّا از آن نضايد « 4 » قصايد هر بيتى به خانه‌اى افتد و هر شقّه‌اى از بياض آن سواد سر به خيمه‌اى برآرد ، و على الحقيقة حيفى « 5 » عظيم و غبنى تمام باشد حقايق معالى و دقايق معانى اين عهد مبارك كه به ميامن فضل و افضال و محاسن مزيد اجلال متحلّى است گر عاطل و باطل ماند ، به موجب اين مقدّمات كتابى در قوانين وزارت و آيين سيادت مؤلّف شد و دستور الوزارة نام نهاده آمد مشتمل بر ده باب به زبان پارسى تا خواصّ و عوام از آن با نصيب باشند و ابناى عهد و انشاى « 6 » اين كهن مهد را معلوم است كه به حمد اللّه براعت اين صاحب كافى مرفنون فضل و فضايل را وافى است و در انواع علوم ركن مشار اليه و قطب مدار عليه است سيمّا « 7 » توسن سركش تازى كه چنان در زير ران رياضت رام كرده است كه گلگون « 8 » خوش‌رو زبانش در مضمار بيان بر كميت * 23 و خليل * 24 صد ميل بيشتر دارد . عين الكمال « 9 » از اين جاه و جلال مكفوف باد و ياوگيان « 10 » حوادث از اين يردگاه « 11 » معالى و ساحت معانى مصروف ، و دست « 12 » وزارت به اين سوار « 13 » معدلت مزيّن و مؤبّد ، و ركن سيادت به اين صدر اسلام مشيّد و موطّد « 14 » . ( شعر ) جهان به كام و فلك بنده و مَلَك داعى * اميد تازه و دولت قوى و بخت جوان

--> ( 1 ) . مناجح : جمع منجح : كاميابى ، پيروزى . ( 2 ) . المعيّت : تيزهوشى ، تيزرايى . ( 3 ) . اريحيّت : فراخ‌خويى ، وسعت خلق ، كرم . ( 4 ) . نضايد : جمع نضيده : آنچه انباشته شود از متاع . ( 5 ) . حيف : جور و ستم . ( 6 ) . أنشاء : جمع نشء : پروردگان ، باليدگان . ( 7 ) . سيّما : به‌ويژه . ( 8 ) . گلگون : نام اسب شيرين معشوقه خسرو ، در اينجا مطلق اسب مراد است . ( 9 ) . عين الكمال : چشم زخم . ( 10 ) . ياوگيان : جمع ياوگى : كسانى بوده‌اند كه بدون سر و سردار و به شكل غير منظم به جنگ مىپرداخته‌اند . ( 11 ) . يردگاه : جا ، منزل . ( 12 ) . دست : مسند و نشستنگاه . ( 13 ) . سوار ( به كسر سين ) : دست‌بند ، دستياره . ( 14 ) . موطّد : محكم و استوار .