مولانا محمد بن احمد بيغمى

3

داراب نامه ( فارسى )

بهزاد باشيم ، باشد كه او را بدست آوريم و او را دست‌آويزى كنيم و از طرفى بدر رويم و رو بقيصريه كنيم . ملك مسروق گفت تا چند توان طلب كردن ؟ بسيارى طلب كرديم ! نصر عدل گفت هيچ در شهر منادى كرديد ؟ گفت چند نوبت . نصر گفت چگونه منادى كرديد ؟ گفتند كه چنين منادى كرديم كه هرجا كه بهزاد بوده باشد ، چون بديوان ملك نيارند آن خانه و محله را خراب كنند و آن جمع را به آتش بسوزانند . نصر گفت چنين نيست . برويد و در شهر منادى كنيد كه هركه از بهزاد و جواندوست قصاب خبرى بيارد ده هزار دينار انعام كنيم و مركب و دستى خلعت شاهانه بدهيم . باشد كه كسى داند ، بطمع زر و مركب و جامه خبرى بيارد . شما مىترسانيد . از ترس نيز اگر دانند نمىگويند . ملك مسروق گفت چنين كنند . برفتند و در شهر دمشق بدين معنى منادى كردند . بر سر چهارسوى بازار دمشق ميگشتند و بدين نوع منادى ميكردند . هيچ اثرى و خبرى پيدا نبود . ليلى چون معلوم كرد كه ملك داراب رسيد ، برفت و اين خبر را بدان عياران برد . به‌روز گفت اكنون ما را نبايد رفت تا از حال بهزاد ندانيم ، كه بهزاد چون معلوم كند كه ملك داراب رسيد ، بهركجا كه باشد پيدا شود . اى ليلى بيرون رو و خبرى بياور . ليلى بيرون رفت . مؤلف اخبار روايت مىكند كه نصر بن عدل گفت يك كار ديگر بكن . حاليا از براى مصلحت چنين مىبايد كردن . حكم كن در شهركه خلق شهر از خرد و بزرگ و پير و جوان امشب نخفتند و بر سر برج و باره روند و چراغها بركنند و پاس دارند . تا سپاه ايران غلبگى شهر ببينند ، بدانند كه ما را ازيشان باكى نيست ، تا ما به تدبير كار ديگر مشغول شويم . ملك مسروق حكم كرد كه خلق دمشق از پير و جوان بر سر برج روند و كارسازى حرب كنند . در شهر اين منادى كردند . خلق فغان برآوردند كه ما مردم رعيتيم ، ما را با جنگ كردن چه كارست و با كار ملوك چه فهم است ؟ شما دانيد و جنگ كردن . ما رعيتيم ، بر ما جنگ