مولانا محمد بن احمد بيغمى

4

داراب نامه ( فارسى )

كردن نيست . اين خبر را بملك مسروق بن عتبه كردند كه رعيت سر درنمىآرند و چنين ميگويند . ملك مسروق گفت مگر بخت از من برگشته است كه هيچ‌كس سخن مرا نمىشنود ! نصر بن عدل گفت اى شهريار ، رعيت را چه زهرهء آن باشد كه چنين توانند گفتن . اگر فرمان نمىبرند بضرب چوب ايشان را در كار بايد بستن . ملك مسروق حكم كرد تا جمعى را بر سر بازار برهنه كردند و چوب بسيار زدند و چند خانه را غارت كردند . رعيت بترسيدند و بناچار مطيع شدند . نصر بن عدل گفت اى ملك دمشق عظيم بزرگست . اگر رعيت جنگ كنند به سالها اين شهر را نتوان گرفتن . اين قوم را در كار مىبايد بستن . چون از براى ما نخواهند بودن ، از براى ديگران نيز نباشند . ملك مسروق گفت چنين كنم . ايشان درين كارها ، رعيت سنگ و آلت جنگى بر حصار مىكشيدند و بعضى در طلب بهزاد و عياران و مبارزان مشغول شده بودند . بهزاد در خانهء گلبوى و جواندوست « 1 » با ديگران در خانهء ليلى . مؤلف اخبار روايت كند كه چون ملك داراب برسيد و شهر دمشق را بديد سپاه فرود آمدند . شب قريب بود كه ملك داراب رسيد ، فرود آمد و در حرم شد . امرا پراگنده شدند . فرخ‌زاد در غم بهزاد . اما راوى داستان روايت مىكند كه گلبوى را خادمى بود هندو ، او را كافور نام بود . مگر از بهزاد آگاهى يافته بود . هرچند كه بهزاد را نديده بود ، اما بقرينهء عقل ، اندك چيزى دانسته بود . او را گلبوى ببازار فرستاد كه خبرى باز داند . كافور در بازار بود كه منادى ميكردند كه هركه از بهزاد خبرى بياورد ده هزار دينار خلعت و مركب بدهيم . هندو بشنيد ، طمع كرد . گفت بهتر از آن نيست كه پيش ملك مسروق خود را بر كار كنم و ده هزار دينار بستانم ؛ و نيز از گلبوى قهرى در دل داشت ، مگر او را روزى سر اشكسته بود ، و هندو را آن كينه در دل

--> ( 1 ) - در اصل : جاندوست .