مولانا محمد بن احمد بيغمى
2
داراب نامه ( فارسى )
جمشيد شاه و سيامك سيهقبا و شهمرد نهروانى و شيرينسوار طالقانى و عبد الخالق ايرانى و فرخان همدانى و فريحان بابلى و طهماس « 1 » و طهمور « 2 » و قهار و قهرمه و جهانگير و جهانسوز ، مبارزان و جوانان ايرانى ، مىرسيدند و در پيش شاهزاده مظفر شاه خدمت ميكردند و از پشت مركب پياده مىشدند و ركاب شاهزاده را بوسه ميدادند . شاهزاده ايشانرا مىنواخت ، تا وقتى كه خبر ملك داراب رسيد . فيروز شاه و فرخزاد و طيطوس حكيم و روشنراى وزير و شبگرد عيار و بادرفتار عيار در ركابش مىدويدند . مظفر شاه پياده شد و ركاب ملك داراب را ببوسيد . فيروز شاه پياده شد با فرخزاد و ديگران ، و يكديگر را در كنار گرفتند . فرخزاد بهزاد را نديد . سؤال كرد كه برادرم كجاست ؟ مظفر شاه حكايت كرد كه حال بهزاد بچه رسيد . فرخزاد عظيم ملول شد و بگريست . ملك داراب و جمله از آن حكايت ملول شدند . رو به شهر دمشق نهادند . اهل دمشق جمله بر سر برج و باره شدند ، گرد سپاه ايران ديدند كه جهان تا جهان گرفته بود . خلق بر هم رفتند . آوازه در شهر افتاد كه اينك سپاه ايران رسيدند ! غوغا در ميان سپاه دمشق افتاد . اين خبر بملك مسروق كردند كه ملك داراب و سپاه عظيم از طرف مصر رسيدند . رنگ از روى ملك مسروق برفت و از ترس لرزه بر اندامش افتاد . نصر بن عدل را گفت اكنون چه چاره كنيم و چون كنيم ، كه به هيچ نوع كار ما راست نمىآيد ؟ بهزاد در شهر دمشق است ، نمىدانيم كه بكجاست . پهلوانانرا بردند . كاشكى بهزاد پيدا شدى تا با او سوگند ميخورديم و پيش ملك داراب ميرفتيم ، شايد كه بر ما رحم ميكرد و ما را مىبخشيد . نصر بن عدل گفت ممكن نيست . در حال بگيرند و در بند كنند يا بكشند . گفت پس چون كنيم ؟ نصر گفت كه ملك داراب امروز رسيد ، شايد كه تا سه روز ديگر جنگ نكنند . حاليا ما بطلب
--> ( 1 ) - بجاى طهماسب . ( 2 ) - بجاى طهمورث .