مولانا محمد بن احمد بيغمى
57
داراب نامه ( فارسى )
طرمتاش چون بر مضمون نامه واقف شد آفرين بر شماس و شماط كرد و با زرين [ تيغ ] و سالار گفت كه عظيم ما غافل بوديم ! اگر اين مكتوب نمىانداختند ، بيقين كه عظيم شكستى بر ما مىآمد كه سپاه ما عظيم غافل بودند ! سپاه را آگاه كردند كه زينهار حاضر باشيد كه امشب سپاه ملاطيه بر شما شبيخون خواهند آوردن . لشكريان بكارسازى مشغول شدند . آن چنانك طرمتاش فرموده بود . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه شاه سيف الدوله ازين كار عظيم غافل بود . چون شب نزديك شد پيش عين الحيات آمد و گفت اى ملكه ، امشب به شبيخون طرمتاش خواهم رفتن ، باشد كه كارى برآيد كه از بهر ناموس اهل ملاطيه عيب است كه ما در حصاريم ، كه دايم ما بر دشمنان غالب بودهايم . عين الحيات گفت هرچند كه من راضى نيستم كه شما از حصار بيرون رويد ، اما چنين شنيدهام كه طرمتاش عظيم غافل است . برويد ، باشد كه كارى برآيد . شاه سيف الدوله بيرون آمد . سپاه ملاطيه مسلح شدند . مؤلف داستان گويد كه چون از شب دو پاس بگذشت ، شاه سيف الدوله با نيكاختر وزير و پهلوان شموط با سى هزار جوان ملاطيه سوار شد . شاه سيف الدوله حكم كرده بود كه جملهء دروازههاى ملاطيه را برآورده بودند به غير از دروازهء املاق . شاه سيف الدوله رو بدان دروازه نهاد ، املاق را گفت اى املاق بيدار و هشيار باش . املاق گفت بنده باشم . شاه سيف الدوله با سى هزار مرد از شهر بيرون آمدند و رو بسپاه طرمتاش نهادند . طرمتاش حكم كرده بود كه سپاه از ميان بدر رفته بودند و جملهء خيمها تهى مانده بود و هيچ طلايه نبود . سپاه ملاطيه عظيم خرم شدند و از گرد راه خود را بر آن سپاه زدند و در ميان آن سپاه درآمدند . هيچكس پيدا نبود كه از ناگاه چون قضاى آسمانى آن لشكر از چهار طرف درآمدند و بدولت عسطور نعره زدند و تيغها كشيدند و سپاه ملاطيه را در ميان گرفتند و تيغ در آن قوم نهادند و كشتن گرفتند . هاياهوى گردان برآمد . اين خبر را بشاه سيف الدوله كردند كه اى شاه ، دشمنان از حال ما آگاهى