مولانا محمد بن احمد بيغمى

58

داراب نامه ( فارسى )

داشته‌اند . ايشان بر ما كمين گشودند . شاه سيف الدوله دريغ خورد . گفت اكنون فايده‌يى ندارد كه سپاه دشمنان هشتاد هزار مرد بودند ، همه مردان كار ؛ همچون طرم‌تاش و سالار و زرين‌تيغ و كام‌يار ، مثل اين مبارزان در آن سپاه بودند . چون جنگ گرم شد ، غوغا برخاست . املاق دانست كه كار جوانان ملاطيه بدست . در حال بيامد و شماس را و شماط را خبر كرد و ايشانرا از بند بيرون آورد و سلاح آورد تا درپوشيدند و از زندان خانه بيرون آمدند . خدمتكاران شماط و شماس در ملاطيه بسيار بودند . چون واقف شدند كه مخدوم ايشان از بند رهيد ، در آن شب هزار كس بريشان جمع آمدند و املاق نيز خدمت‌كاران داشت . رو بر در زندان خانهء شاه وليد خالد نهادند و در آن خانه را بر گشودند . وليد خالد با نيك‌انديش وزير بيك‌جا در بند بودند ، اول بترسيدند كه آن غوغا بشنيدند در آن شب ، شماس گفت اى شاه مترس كه ما بندگان به خلاص تو آمده‌ايم . پس ايشانرا از بند بيرون آوردند و در آن شب سوار كردند و رو بر در دروازه نهادند . خلايق شهر بيدار شدند و بر آن حال واقف گشتند و هريك سخنى ميگفتند . اما هيچ اختيارى نداشتند . شماس گفت بر در دروازه رويد و حاضر وقت باشيد تا من بروم و آن يمنى بچه را بدست آرم كه اصل اوست . شماس رو بر در ايوان شاه سيف الدوله نهاد ، با مردى چند بيامد . خبر در ايوان ملك افتاد كه شماس و شماط از بند جستند و وليد خالد را از بند بيرون آوردند . اينك آمدند بر در ايوان زنان . خاتونان و خدمتكاران چون اين خبر بشنيدند پراگنده شدند . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه عين الحيات آن شب پيش زن شاه سيف الدوله بود . باهم نشسته بودند ، چون ازين معنى آگاه شدند متحير شدند . عين الحيات دست در دامن زن شاه سيف الدوله زد كه از بهر خداى تعالى نوعى كن كه من بدست آن قوم نيفتم . آن زن گفت اى ملكه چه چاره كنم كه من نيز در كار خود درمانده‌ام ؟ از آن طرف شماس بر در ايوان درآمد .