مولانا محمد بن احمد بيغمى
56
داراب نامه ( فارسى )
كه سيف الدوله بيرون برود تو بيايى و ما را از بند بيرون آورى تا در ميان شهر خروج كنيم و وليد خالد را از بند بيرون آوريم و عين الحيات را بگيريم و در شهر بر سيف الدوله ببنديم . سيف الدوله كشته شود يا گرفتار گردد . وليد خالد را در ملاطيه بر تخت [ نشانيم ] . بدين يك كار نام برآريم و حرمت و عزت خود را بيفزاييم . املاق گفت نيكو تدبيرى كردهايد ، اگر برآيد . شماس گفت آسانست . اول دوات و قلم و كاغذ بياريد تا من مكتوبى چنانك دانم بنويسم و يك تير و كمانى بياور كه هم از اينجا كه هستم در سپاه طرمتاش اندازم كه ايشان از شبيخون آگاه شوند . بعد از آن بچارهء ديگر مشغول شويم . در حال املاق حرامزاده برفت و دوات و قلم و كاغذ بياورد و كمان و يك چوبه تير ، و [ شماس ] هرچه ميخواست بنوشت در مكتوب ، و آن مكتوب را سر به مهر كرد و هم از آنجا كه بود راست آن برج برابر بارگاه طرمتاش بود ، و شماس از جملهء بهادران آن مملكت بود ، آن مكتوب را [ به ] تيربست و در آن سپاه انداخت . آن تير در پيش بارگاه طرمتاش بر زمين آمد ، در حال پيش طرمتاش آوردند ، مهر شماس بود ، مطالعه كردند ، نبشته بود كه : پهلوان طرمتاش را معلوم باشد كه بنده شماس و شماط هردو از خدمتكاران حضرت ملك عسطوريم . شاه سيف الدوله ما را بند كرده است كه در روز جنگ در روى شما تيغ نكشيديم و با سپاه پهلوان حرب نكرديم و جاه و منصب ما را و گنج و مال ما را به برادر كوچك ما داده است . امشب شاه سيف الدوله با سپاه سى هزار مرد به شبيخون خواهند آمدن كه ايشانرا چنين خبر دادهاند كه سپاه شما همه مستاند و غافل . زينهار كه حاضر باشيد كه املاق دروازهبان با ما يكى شده است و شرط چنين كردهايم كه چون سپاه ملاطيه بيرون آيند املاق ما را از بند بگشايد و ما در دروازه را بر روى سيف الدوله خواهيم بستن و وليد خالد را از بند خواهيم رهانيدن . شما بايد كه نوعى كنيد كه يكى جان بدر نبرند كه در شهر بر روى ايشان نخواهيم گشودن .