مولانا محمد بن احمد بيغمى

48

داراب نامه ( فارسى )

تصور آن داريد كه كارها پوشيده بماند . حق نان و نمك خداوندگار خود را فراموش كردن نه طريق مردانست و نه شيوهء جوانمردانست ، كه هركس كه نان و نمك خداوندگار خود را حق نشناسد زود پشيمان شود . از اين نوع سخنى چند بگفت . شماس و شماط سر در پيش انداخته بودند و هيچ نمىگفتند ، تا شاه سيف الدوله در حرم شد و نيك‌اختر وزير را طلب كرد و گفت بيا اى وزير . اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون شماس و شماط بخانهء خود آمدند باهم گفتند كه ملك را معلوم شده است كه در روز جنگ ما تيغ نكشيديم و هيچ جنگ نكرديم . اكنون از غضب او غافل نمىبايد شدن . امروز تصور كرديم كه مگر ما را حكم گرفتن خواهد كردن . حاليا جستيم اما غافل نبايد بودن . [ شماط ] گفت چون كنيم ؟ شماس كه برادر بزرگتر بود گفت مصلحت درآنست كه چون ما را در پيش ايرانيان هيچ حرمتى نخواهد بودن در پيش قيصر حرمتى از براى خود پيدا كنيم . بدانك شهر ملاطيه شهرى بزرگست و عظيم ، ما نيز ميدانيم كه اگر قيصر بنفس خود بيايد ، اين شهر را بسالها گرفتن نتواند . پس مصلحت در آنست كه اتفاق كنيم و شاه سيف الدوله را بگيريم و وليد خالد را از زندان بيرون آوريم و عين الحيات را بدست آوريم و ملاطيه را بطرم‌تاش بسپاريم تا هم در پيش طرم‌تاش و هم در پيش سرور يمنى و هم در پيش وليد بن خالد و قيصر روم خود را معزز كنيم . شماط گفت نيكو انديشه‌يى كرده‌اى ، اگر برآيد . ما دو كس اين كار نتوانيم بسر بردن . اول اين قصه را با برادر كوچكتر شموط بگوييم ، او را درين كار محرم گردانيم و سوگند دهيم . بعد از آن از امراى ملاطيه جمعى [ را ] كه بريشان اعتماد توان كردن ، هم سوگند دهيم و اين كار را پيش بريم . [ شماس ] گفت اين انديشه نيكوست . در حال كسى را بطلب شموط فرستادند . شموط هرچند زخم داشت اما نتوانست كه نيايد . او را بياوردند . چون درآمد سلام كرد . شماس و شماط هردو برپاخاستند و عظيم اعزاز شموط كردند چنانك