مولانا محمد بن احمد بيغمى
49
داراب نامه ( فارسى )
هرگز چنان نكرده بودند . شموط گفت گويا سبب چيست كه برادران بزرگ من با من اين همه اعزاز ميكنند ؟ البته بىچيزى نيست . چون بنشستند : اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه شماس در سخن درآمد و گفت اى شموط ، ديدى كه امروز شاه سيف الدوله ما را چون بىحرمت كرد و « 1 » ما را در پيش امراى ملاطيه بىآبروى كرد ؟ شماط گفت ما چرا خدمت كسى كنيم كه قدر مبارزى ما را نداند و ما را در ميان مجلس بر زند و خراب كند ؟ شموط با خود گفت اين قوم انديشهيى كردهاند و مرا از آنجهت طلب كردهاند . حاليا مصلحت در آنست كه لحظهيى خود را بديشان دهم تا « 2 » از حال ايشان تمام بدانم و بنگرم كه چه انديشه كردهاند . شموط گفت اختيار شما داريد . هركجا كه شما باشيد لابد مرا نيز آنجا بايد بودن . اگر من در جنگ دستى برآوردم از دولت شما بود و از براى ناموس شما بود ، كه من بنده و خدمتكار شماام . شماس چون سخن شموط را قوى نزديك شنيد ، خرم شد و گفت اى برادر ما چند وقتست كه در خدمت شاه سيف الدولهايم و هر كار كه از آن مشكلتر نيست بما فرموده است . ما رفتهايم و آن كار را تمام كردهايم . اگرچه جان ما در آن كار در خطر بوده است . بجنگ ملك داراب رفتيم و مثل بهمن زرينقبا « 3 » كسى را در بند آورديم . به ضد ما بقول نيكاختر وزير او را از بند رها كردند و خود را در پيش ملك داراب بر كار كردند و ما خود دشمنى كرديم . ممكن نيست كه ما در پيش ايرانيان توانيم رفتن يا با طرمتاش جنگ كردن . گفتيم اين جنگ كردن با پهلوان طرمتاش نيكو نيست . قبول نكرد تا كار بدينجا رسيد . اكنون بر ما غضب خواهد كردن و من بيقين ميدانم كه ما را قصد گرفتن خواهد كردن . پيش از آنكه او قصد ما كند ما را واجب آنست كه بتدبير كار خود مشغول شويم و چارهء خود ببريم « 4 » . شموط گفت نيكو انديشهيى كردهايد . اكنون بگوييد كه چه خواهيد كردن تا مرا نيز
--> ( 1 ) - در اصل : و آبروى . ( 2 ) - در اصل : تا تمام . ( 3 ) - در اصل : زرينكلاه . ( 4 ) - يعنى چارهء خود بكنيم .