مولانا محمد بن احمد بيغمى
39
داراب نامه ( فارسى )
كسى بجنگ نگرفته است . من ازين گرفتن اين شهر عظيم ايمنم كه ممكن نيست گرفتن اين شهر بحرب . عين الحيات گفت چنين است كه ملك گفت . شاه سيف الدوله لحظهيى بنشست و بعد از آن بيرون آمد . امراى پاىتخت خود را جمع كرد . سه برادر در پاىتخت او صاحب اختيار بودند ، شماس و شماط و شموط . اين سه برادر امراى پاىتخت او بودند . هرچند كه ديگران نيز بودند ، اما ايشان صاحب اختيار بودند . اما شماس و شماط بدان كار كه شاه سيف الدوله ميكرد راضى نبودند ، از آن جهت كه بهمن زرينكلاه را ايشان آورده بودند . از آن جهت پيش ايرانيان نمىتوانستند رفتن . ايشانرا واجب بود طرف دشمن را رعايت كردن . شاه سيف الدوله جمله را طلب كرد و گفت اى جوانمردان ، طرمتاش آمد با سپاه هشتاد هزار مرد و عين الحيات را طلب ميكنند و [ خواهند كه ] وليد خالد را برهانند ، و ملك داراب بر من مكتوب فرستاده است كه عين الحيات را به تو امانت گذاشتهام كه من نيز خواهم آمدن . انتظار آنند كه فيروز شاه سكندريه را آبادان مىكند ، دانم اكنون رو بدين طرف دارند . شما را ايستادگى بايد كردن كه جواب اين قوم بگوييم كه فردا باشد كه سپاه ايران برسند كه مظفر شاه دمشق را حصار كرده است و جملهء شام و مصر را گرفتند و ملك ما دايم تابع ملك شام بوده است . جمله گفتند ملك حاكم است ، ما ايستادهايم كه سر و جانرا فداى ملك كنيم ، بدانچه رضاى ملك باشد . به غير از شماس و شماط كه سر در پيش انداخته بودند و هيچ نمىگفتند . شاه سيف الدوله در خزينه را برگشود و سپاه را انعام كرد . از مال و سلاح و مركبان آنچه مناسب بود ايشان كارسازى كردند . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون جلدك عيار جواب از شاه سيف الدوله بشنيد ، به خدمت طرمتاش آمد و آنچه شنيده بود و ديده بود ، جمله را تقرير كرد . طرمتاش گفت كه ما نيز بحرب كردن راضى بوديم كه سپاه ما را فتح بيشترست . آن مقدار كه كرديم از براى آن كرديم كه برو حجتى گيريم « 1 » . پس ايشان نيز عزم
--> ( 1 ) - در اصل : گرفتيم .