مولانا محمد بن احمد بيغمى

40

داراب نامه ( فارسى )

رفتن كردند . جاسوسان از هردو طرف بر كار كردند . خبر آوردند مر شاه سيف الدوله را كه فردا كه آفتاب طلوع كند ، سپاه طرم‌تاش خواهند رسيدن . آن شب طلايه بيرون كردند و تا هنگام صبح پاس داشتند . چون روز شد از سر قلهء كوهها سرهاى علم پيدا شد . هشتاد علم نشان هشتاد هزار سوار در رسيدند و در برابر سپاه شاه سيف الدوله فرود آمدند و بكارسازى حرب مشغول شدند . آن روز و آن شب كار جنگ تمام كردند . چون صبح برآمد آواز طبل جنگ از هردو طرف برآمد . آن‌دو لشكر از جاى برجستند و غرق پولاد شدند و پا در ركاب حرب درآوردند و در برابر هم صف بركشيدند . چون ميمنه و ميسره و قلب و جناح برآراستند ؛ اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود از طرف سپاه طرم‌تاش كه در ميدان درآمد . خود را بساز و سلب برآراسته بود و بر مركبى رومى سوار گشته بود . نعره زد و مبارز خواست . طرم‌تاش سؤال كرد كه اين كيست كه در ميدان رفت ؟ نقيب لشكر گفت اى خداوند اين سوارتاس نام دارد و مرد دلاور و بهادرست . طرم‌تاش گفت پيداست . اما از سپاه ملاطيه جوانى عزم ميدان كرد او را زاد نام بود . مرد نامدار بود . چون در مقابل تاس رسيد يك نعره بر تاس زد و حمله كرد . چون چند حمله در ميان تاس و زاد برفت ، ارناگاه تاس درآمد و يك حمله بر زاد كرد . زاد سپر در سر كشيد تا آن ضرب را بگيرد . تاس تيغى بزد و سر مركب‌زاد را در خاك انداخت . زاد از پيش مركب سرنگون شد . تاس تيغ ديگر براند و زاد را بكشت . آه از جان شاه سيف الدوله برآمد . بمرگ زاد دريغ خورد . زاد را برادرى بود عاد نام . چون برادر خود را كشته ديد . مركب در ميان ميدان جهانيد و سر راه بر تاس گرفت و حمله‌يى چند بكرد و عاقبت بدست تاس هلاك شد . طرم‌تاش آفرين كرد . يكى ديگر در ميدان آمد و هلاك شد ، تا هفت سوار از جوانان ملاطيه بدست تاس بقتل آمدند . كوس بشارت در سپاه طرم‌تاش زدند . شاه سيف الدوله بغايت