مولانا محمد بن احمد بيغمى
38
داراب نامه ( فارسى )
نمودى . اگرم يزدان امان دهد عذرت بخواهم . شاه سيف الدوله گفت اى شاه خوبان ، معلوم دان كه طرمتاش با سالار و زرينتيغ و سپاه هشتاد هزار مرد رو بما آوردهاند ، به حكم قيصر روم بطلب تو آمدهاند كه ترا بستانند ، كه پدرت شاه سرور ترا بشاهنوش پسر عسطور داده است . طرمتاش آمده است كه ترا بستاند و وليد خالد را با نيكانديش وزير از بند بيرون آورد . عين الحيات گفت اى شاه سيف الدوله ، معلوم دان كه من با فيروز شاه سوگند خوردهام كه غير را بر خود نگذارم . من تا زندهام از عهد و قول خود برنگردم . اما اگر تو مرا نگاه دارى البته منت اين معنى را فيروز شاه و ملك داراب از تو خواهند قبول كردن و نامت تا قيامت بنيكى بماند ، و اگر تو مرا از دست بدهى البته من وفاى فيروز شاه را نگذارم و نيز ميدانم كه چندانكه فيروز شاه زنده است كس در من نگاه نمىتواند كردن . بدنامى تو در عالم پراكنده شود . شاه سيف الدوله گفت اى شاه خوبان اين چه سخن است كه تو مىگويى ؟ ما مردم جوانمرديم و امانتدار . ملك داراب ترا به من به امانت سپرده است ؛ من سروجان و خانومان فداى تو بكنم . و هرگز ترا از دست ندهم و اگر ترا خود آرزوى آن باشد كه پيش پدر روى من نگذارم ، على الخصوص كه تو راضى نيستى . تو از آن معنى فارغ باش . من بدان آمدهام كه درين كار با تو مشورت كنم كه تو دخترى عاقلى ، نه از براى آن آمدهام كه تو ازين سخنها گويى . عين الحيات آفرين بر جان شاه سيف الدوله كرد و گفت هزار آفرين بر جان تو باد و بر همهء جوانمردان عالم ، اكنون چه انديشه كردهاى ؟ بگوى ! مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون عين الحيات اين سخنها بگفت ، شاه سيف الدوله گفت اى شاه خوبان مرا نيز شصت هزار مرد هست و جوانمردان ملاطيه مبارزان عالماند . مرا عار آيد كه با طرمتاش حرب ناكرده در حصار روم و حصارى شوم ، نعوذ بالله « 1 » اگر ما را شكستى آيد آن زمان در حصار آيم كه بهزار سال ملاطيه را نتوانند گرفتن . از ايام ماضى تا اين عصر هرگز اين شهر را
--> ( 1 ) - در اصل : نعوذا باللّه