مولانا محمد بن احمد بيغمى

27

داراب نامه ( فارسى )

باشند . نصر بن عدل گفت بهمن زرين‌قبا را با گلبو بسته به خانهء نصر بن عدل برند و خود رو بر در ايوان مسروق نهاد . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون بهزاد در عقب فرخ‌زاد مىآمد تا در ايوان ملك مسروق رسيدند ، صد هزار آدمى آنجا جمع آمده بودند . خبر به ملك مسروق كردند كه فرخ‌زاد رسيد . حكم ملك چيست ؟ مسروق بن عتبه گفت ملك نصر بن عدل كجاست ؟ فرخ‌زاد را باز داريد ، چندانك نصر بن عدل برسد . گفتند چنين كنيم . اما چون فرخ‌زاد برسيد در حال از پشت مركب پياده شد . از آن جوانانى كه با فرخ‌زاد آمده بودند سه جوان مبارز بودند مثل سيامك سيه قبا و جهر دلاور و شهمرد نهروانى ، با فرخ‌زاد پياده شدند . شيرين‌سوار طالقانى و فهر و قاهر شاه بيرون بازماندند . فرخ‌زاد عمود گران بر دوش ؛ آن جوانان ديگر قبضهاى « 1 » تيغها در دست گرفته در ايوان ملك مسروق آمدند . هيچ‌كس را ياراى آن نبود كه سر راه بريشان بگيرند . جمله از پيش دور ميشدند . تا آن مبارزان از راه آهنگ ايوان كردند ، تا درآيند . ايشان درين رفتن بودند كه يكى از برابر فرخ‌زاد آمد و گفت اى پهلوان حكم ملك مسروق چنانست كه يك لحظه توقف كنيد ، تا ملك شما را بار دهد . فرخ‌زاد گفت [ حكم ] ملك داراب چنانست كه هيچ توقف نكنم و روان در مجلس روم و سخنى كه دارم بگزارم « 2 » . آن‌كس گفت اين شهر دمشق است . بملك داراب چه تعلق دارد ؟ فرخ‌زاد در عقب رفت . آن عمودى كه در دست داشت بزد بر كلهء آن‌كس كه مغزش در خاك انداخت . سيامك گفت سفتيح « 3 » بخير باد ! يكى را كشتى ! فرخ‌زاد از آنجا بگذشت و رو بتخت نهاد . يكى در حال با ملك مسروق گفت كه فرخ‌زاد كه در راه مىآمد ، فلان سرهنگ را كشت . ملك مسروق گفت چرا ؟

--> ( 1 ) - در اصل : قبضهاى ديگر . ( 2 ) - در اصل : بگذارم . ( 3 ) - معنى اين كلمه را درنيافته‌ام . ممكن است « تفتيح » بوده باشد ( ؟ ) .