مولانا محمد بن احمد بيغمى

28

داراب نامه ( فارسى )

گفت از آن‌كه بفرخ‌زاد گفت كه اندكى توقف كن . فرخ‌زاد در قهر رفت و عمودى بر سرش زد و او را بكشت . اينك آمد ! ملك مسروق گفت كه نصر بن عدل بكجاست ؟ گفتند كه هيچ‌جا پيدا نيست . ايشان درين گفتن بودند كه پيش از آنكه فرخ زاد بيايد ؛ عمودى خاره‌سنگى درآمد ، در عقب عمود پهلوان فرخ‌زاد سرتاپاى غرق پولاد و آهن درآمد ، و در عقب او سه جوان ديگر همه مسلح ، قبضه‌هاى تيغ در دست گرفته درآمدند . چون فرخ‌زاد درآمد ، هيچ سلام نكرد و اكرام ننمود . يك نعره بر مسروق زد كه اى مسروق هيچ ميدانى كه در دمشق بچه كار آمده‌ام ؟ بطلب برادرم بهزاد آمده‌ام . اكنون راست بگو كه بكجاست ، بهزاد كه درين شهر آمد با او چه كردى و عياران سپاه ايران بكجااند ؟ ملك مسروق گفت تا بگويم . فرخ‌زاد گفت كه بداراى كردگار كه ننشينم و قرار و آرام نگيرم ، تا از حال بهزاد تحقيق ندانم . ملك مسروق گفت ملك نصر بن عدل را طلب كنيد تا احوال بهزاد را بگويد . فرخ‌زاد گفت پادشاه مملكت تويى ، نصر بن عدل از حلب است ، به دو چه تعلق دارد ؟ ملك مسروق گفت بهزاد درين شهر گم شد ، من نيز نميدانم كه بكجاست . فرخ‌زاد گفت تو پادشاه مملكتى و دمشق از آن تست ، پس تو نميدانى ، كه داند ؟ ملك مسروق گفت بسيار طلب كردم و نيافتم . فرخ‌زاد گفت من بدان آمده‌ام كه ترا به خدمت ملك داراب ببرم تا ملك چه حكم كند . مسروق گفت كه ما نيز ترا از آن جهت طلب كرديم كه تو از قبل ملك داراب سوگند خورى تا ما ايمن توانيم بيرون آمدن . فرخ‌زاد گفت حاجت بسوگند خوردن نيست . اگر بيايى برضا و رغبت خود ، ترا بهتر ، و اگر نيايى من ترا ببرم . ملك مسروق گفت اگرم ارادت نباشد چونم ببرى ؟ فرخ‌زاد گفت بضرب عمودت ببرم . ملك مسروق گفت اى حرام‌زادگان ، مىبينيد و مىشنويد كه اين ايرانى بىوجود بر روى من چگونه سخن ميگويد ! شما چرا تحمل ميكنيد ؟ گردش درآييد و هلاكش كنيد . خدمتكاران حضرت چون اين سخن بشنيدند ، دست بتيغ و عمودها كردند كه جمله مسلح بودند . فرخ‌زاد نيز دست بعمود گران كرد .