مولانا محمد بن احمد بيغمى

14

داراب نامه ( فارسى )

آن خدمتكاران ديگر در باغ دويدند كه اين خبر را به نصر بن عدل بگويند و اين در آن‌وقت بود كه ملك مسروق با گلبوى در عتاب بود و گلبوى انكار ميكرد كه اين سخن در حق من دروغ و بهتانست ، كه خدمتكاران آمدند و خدمت كردند . گفتند همين دم شخصى ازين باغ بيرون آمد . سلاح تمام پوشيده بود ، يك مشت بر گردن ركيب‌دار زد و او را بيك مشت بكشت و آن مركب را سوار شد . ما حمله كرديم ، بر ما تيغ كشيد ، ما از پيش بجستيم و او برفت . چند پياده پيش او بازآمدند و او را دست‌بوس كردند و آن سوار با آن پيادگان برفتند . نصر بن عدل چون بشنيد كه ركيب‌دارش را بكشت و مركبش را ببرد ، دست بر دست زد و گفت اى دريغ كه آن مركب را به پنجاه هزار دينار خريده بودم . گفت شاها يقين شد كه او بهزاد بوده است كه بيك مشت ركيب‌دار مرا هلاك كرد . ملك مسروق حكم كرد كه اين رعنا را بگيريد ! نه تو گفتى كه من از بهزاد خبر ندارم ؟ پس اين‌كه بود كه از باغ بيرون رفت ؟ گلبوى گفت چه لازمست كه او بهزاد بوده باشد ؟ شايد كه كسى ديگر بوده باشد ، من چه دانم كه او كه باشد ؟ مسروق بن عتبه گفت جزاى تو كشتن است . پس رو به نصر بن عدل كرد و گفت اى ملك بگير اين رعنا را و عذاب كن . گفت مرا حد آن نباشد كه فرزند ترا بگيرم . ملك مسروق اشارت به عنبر خادم كرد كه بگير اين رعنا را ! عنبر به حكم ملك مسروق پيش‌آمد و گفت اى ملكه دست به بند ده تا ترا بربندم كه حكم ملك چنين است . گلبوى بناچار دست به بند داد تا عنبر او را بربست . ملك مسروق گفت اى عنبر اين رعنا را نيكو نگاه‌دار كه من بغور كار او نيك برسم . حاليا اول بطلب اين ايرانى برويم . اين بگفت و از باغ بيرون آمد . نصر بن عدل دو چاكر خود را آنجا بگذاشت و خود با ملك مسروق بيرون آمدند در طلب بهزاد . اما به دو نرسيدند . گفتند حاليا تا فردا ، كه امشب هيچ كس پيدا نيست . راوى اين داستان روايت مىكند كه خبر در شهر دمشق افتاد كه بهزاد در خانهء