مولانا محمد بن احمد بيغمى

15

داراب نامه ( فارسى )

گلبوى بوده است . خلق شهر گفتند كه ملك ما را گناه‌كار مىكند كه بهزاد را شما پنهان كرده‌ايد ، خود در خانهء خودش بوده است . ملك مسروق بن عتبه عظيم پريشان بود از كار و كردار گلبوى كه اين رعنا عظيم بدنامى بر من آورد . چه كنم ؟ او را هلاك گردانم بهتر باشد . بهزاد را باز كجا طلب كنم ؟ فردا جواب ملك داراب چه گويم ؟ مسروق بن عتبه درين انديشه و نصر بن عدل در عشق گلبوى در انديشه كه فردا از پدرش درخواست كنم به من بدهد يا ندهد . از آن طرف پهلوان بهزاد دم‌بدم از گلبوى به ياد مىآورد كه هيچ نميدانم كه حال گلبوى بدست پدرش بچه رسيده باشد . به‌روز عيار گفت اگر پهلوانرا ازين جانب نگرانى هست بنده بروم و از گلبوى خبرى بيارم . بهزاد گفت عظيم منت باشد . بهمن زرين‌قبا نيز خرم شد . به‌روز برجست و كمر بربست . طارق عيار و آشوب عيار گفتند كه ما نيز بياييم . به‌روز گفت شما در خدمت پهلوانان باشيد تا مرا آمدن ، جواندوست قصاب گفت من نيز با به‌روز عيار بروم . گفت روا باشد . پس آن دو عيار برجستند و اسباب عيارى بر خود راست كردند و از آن خانه بيرون آمدند و در آن شب راه باغ در پيش گرفتند و ميرفتند . گدار ايشان در ميان بازار افتاد . غوغايى به گوش ايشان آمد . بايستادند و نيك نگاه كردند . جمعى را ديدند از حاميان شهر دمشق كه دو كس را در ميان گرفته بودند و قصد گرفتن ايشان داشتند و آن‌دو كس جهد ميكردند كه خود را از ميان ايشان برهانند و نمىتوانستند . به‌روز عيار گفت اى جواندوست اول اين دو وجود را از دست اين ظالمان برهانيم . آنگاه بمهم خود رويم . جواندوست قصاب و به‌روز عيار هردو دست بخنجر كردند و بر آن قوم حمله كردند و دو تن را شكم بدريدند و آن باقى بگريختند . به‌روز عيار پيش‌آمد و نيك نگاه كرد . سياهى را ديد با دخترى ماه‌پيكر كه در آن مقام حرب ميكردند . به‌روز سؤال كرد كه شما چه كسانيد و درين شب كجا ميرويد . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه آن سياه خواجه عنبر