مولانا محمد بن احمد بيغمى

13

داراب نامه ( فارسى )

نگران بوديم . بهزاد [ گفت ] من بخانهء پهلوان بهمن زرين‌قبا بودم . بهمن زرين‌قبا گفت خانه كجا دارم ! اگر مرا درين شهر خانه‌يى مىبود در زندان چه ميكردم ؟ بهزاد گفت بلى خانهء خوبى دارى كه هيچ كس را از آن خانه نيست . بهمن زرين‌قبا گفت اگر خداوند خانه منم ، من خبر ندارم . بهزاد گفت من خبر دارم ، بگويم . پس بنشستند . جواندوست در حال مجلس شراب بياراست . بهزاد جواندوست قصاب را عذرخواهى كرد و از جوانمردى و غريب‌نوازى او بگفت . ياران جمله او را بستودند و ليلى را ثنا گفتند . راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون گردان در خانهء ليلى نشستند به‌روز از آمدن فيروز شاه و قصهء قبروس و خوك‌سران و گرفتن قبروس جمله را حكايت كرد تا باز سخن به بهزاد رسيد . بهزاد در سخن درآمد ، از حكايت گلبوى و آگاه كردن كه از اين طعام مخور كه بيهوشانه است ، در ميان ميدان آمد و مرا به خانه برد و دايهء خود را پيش من فرستاد ، و از محبت و شفقت و رعايت او با پهلوان بهمن زرين‌قبا و آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را حكايت كرد . بهمن زرين‌قبا چون دانست كه گلبوى او را دوست ميدارد عظيم خرم شد . سؤال كرد كه اى پهلوان تو گلبوى را ديدى ؟ گفت نديدم اما شنيده‌ام كه دختر صاحب‌جمال است و دانا و زيرك . اما ندانم كه حال او امشب [ با ] مسروق بن عتبه بكجا رسيده باشد كه ملك مسروق دانسته بود كه من در خانهء گلبوىام ؛ بدان آمده بود كه مرا بگيرد . من ميخواستم كه بيرون روم و كار مسروق بن عتبه و آن حرام‌زاده نصر بن عدل بسازم . باز از بدنامى گلبوى انديشه كردم . فردا خروج كنيم و به اتفاق شهر دمشق را بگيريم و بعد از آن پيش ملك داراب برويم . گفتند چنين است كه پهلوان گفت . اما بهمن زرين‌قبا در فكر گلبوى افتاد كه كى باشد كه گلبوى را ببينم . ايشان در شراب خوردن . اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون خدمتكار نصر بن عدل هلاك شد ،