مولانا محمد بن احمد بيغمى

9

داراب نامه ( فارسى )

چه باشد ؟ ملك نصر بن عدل گفت پادشاه عادل است و بر هيچ كس ظلم نميكند . هرگاهى كه گناه او تحقيق شده باشد ، و او داند ، و بر گناه خود معترف باشد ، آنگاه آنچه دولت شاه اقتضا كند آن باشد . گلبوى دانست كه اين سخن با اوست و بسبب بهزاد است ، كه كسى غمز كرده است . درماند ، وقت آن بود كه از پاى درآيد و از خوف پدر هلاك شود . نصر بن عدل گفت چون ملك مرا محرم گردانيد بگويد كه ملكه چه كرده است تا ما خدمتكارانرا معلوم شود . گفت اى نصر ازين بدتر چه كند كه بهزاد ايرانى را در خانهء خود آورده است و درين مدت كه او را طلب ميكنيم خود در پيش اين رعنا بوده است ! نصر بن عدل گفت كه ميگويد ؟ ملك مسروق گفت خواجه‌سرايى كه برو موكل كرده بودم ، كافور نام . آه از جان گلبوى برآمد . گفت پدرم راست ميگويد كه آن حرام‌زاده ميدانست كه بهزاد در پيش منست . اين غمازى او كرده است و گوهر بد خود را پيدا كرده . او رفت و مرا در عذاب انداخت . نصر بن عدل گفت كجاست آنكس كه اين سخن را گفت ؟ شايد كه دروغ گويد . چون نصر بن عدل محبتى با گلبوى پيدا كرده بود ، سخن بر طرف او ميگفت . عشق نصر بن عدل در آن دم خيلى يارى كرد . ملك مسروق گفت او را از غيرت كشتم كه چرا زودتر نيامد و نگفت . نصر بن عدل گفت بد كردى كه او را كشتى . اگر گلبوى انكار كند ، كه بر وى اثبات مىتواند كردن ؟ گلبوى چون معلوم كرد كه كافور هلاك شده است ، ايمن شد و در سخن درآمد و گفت اى پدر اين سخن در حق من دروغ است . من بهزاد را نديده‌ام و او مرا نديده است . با او چه آشنايى دارم ؟ اگر اين سخن در حق من راست باشد مرا ببايد كشتن . ملك مسروق گفت اى رعنا ، مرا معلوم است كه اين سخن دروغ نيست ، بهزاد [ را ] هم تو خبردار كردى كه ازين طعام مخور كه درو مدهوشانه است ، و تو رفتى و از ميان ميدان او را بيرون آوردى و در خانه او را رعايت كردى . اكنون مىگويى كه خبر ندارم ! گلبوى