مولانا محمد بن احمد بيغمى
10
داراب نامه ( فارسى )
گفت اى پدر اگر آرزوى آن دارى كه مرا هلاك گردانى ، تو دانى كه پادشاهى و هم پدر و مخدومى « 1 » ، بهر طريقى كه باشد مرا مىتوانى كشتن . اما چه لازم مىشود كه از براى من بدناميى پيدا كنى . اينك من در پيش تو ايستادهام ، خانه خانهء تست ، در خانهء خود درآى . اگر بهزاد را در خانهء من ببينى پس بر من اين سخن راست باشد ، هرچه خاطرت خواهد با من بكن ؛ و اگر دروغ باشد پس چرا بندهء خود را بدنام ميكنى ؟ اما حاكم تويى ، هرچه ميخواهى بكن ! ما سر فداى خنجر تسليم كردهايم * خواهى بدار ، خواه بكش ، راى راى تست اين بگفت و تن به قضا داد . مسروق گفت اى نصر بن عدل اين رعنا راست نخواهد گفتن و مرا تحقيق است كه بهزاد در خانهء وى « 2 » بوده و هنوز اينجاست . برو او را بگير و بياور ! نصر گفت اى ملك ، گيرم كه بهزاد اينجا باشد ، كه حريف اوست و او را كه مىتواند گرفتن ؟ او خود را بر ده هزار آدمى مىزند و نمىترسد . به تنهاى تن در دمشق آمد و نترسيد ، و از ميان صد هزار آدمى بدر رفت . من كى حريف او باشم و همچون من هزارى ؟ اين كار كار من نيست ! ملك مسروق گفت پس چون كنيم . ايشان درين انديشه بودند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه در آن دم دايه پيش بهزاد آمد . رنگريخته و لبها خشك شده . بهزاد گفت اى دايه آخر چرا پريشانى ؟ دايه گفت اى پهلوان مگر خبر ندارى كه كسى غمز كرده است كه تو در خانهء گلبويى و گلبو ترا رعايت مىكند ؟ ملك مسروق در باغ آمده است ، گلبوى پيش پدر رفت ، بنده را پيش تو فرستاد كه همين دم ازين باغ بيرون روى و سر خود گيرى كه بدنامى بما نرسد . بهزاد گفت من اين فرصت را از يزدان مىطلبيدم . هماكنون در باغ شوم و ملك مسروق را بگيرم و هلاك گردانم و شهر دمشق را بگيرم كه اصل مملكت اوست . دايه گفت اى پهلوان
--> ( 1 ) - در اصل : مختومى . ( 2 ) - در اصل : بهزاد .