مولانا محمد بن احمد بيغمى
8
داراب نامه ( فارسى )
عدل آوازهء حسن او بسيار شنيده بود . چون برسيد خدمت كرد . ملك مسروق اشارت كرد كه بنشين . نصر بن عدل در پيش ملك مسروق بنشست . چشمش بر گلبوى افتاد ، دخترى ديد همچون بدرمنير كه ماه شب چهارده در پيش جمال او سها نمودى ، و خورشيد كه عالمتاب جهان است در پيش آفتاب روى او چون ذره سرگردان بودى ، و گل سورى كه نوعروس بوستانست از رشك رنگ رخسارهء او هر شام و سحر در عرق غرق بودى ؛ بدين حسن و جمال در برابر پدر دست ادب برهم نهاده و سر در پيش انداخته . نصر بن عدل را چون چشم بر آن جمال و كمال افتاد دل از دست بداد . بيك نظر چون موى او آشفته شد و عاشق و بىقرار گرديد . به زبان حال اين ابيات تقرير كرد ، بيت : باز دادم دل بدست دلبر عيارهيى * دلبرى زيبارخى شكّرلبى مهپارهيى ارغوانرويى سمنبويى بنفشهگيسويى * زهرهطبعى مهجبينى مشترى رخسارهيى با خود گفت اينجانانه دختر ملك مسروق است ! آوازهء حسن اين دختر بسيار شنيده بودهام . نيك بود كه او را بديدم . اگر فرصت يابم او را از ملك مسروق درخواست كنم . باشد كه به من دهد كه بيك ديدار آشفته گشتم . نصر بن عدل در تحير و در تفكر بود كه ملك مسروق سر برآورد و رو به نصر بن عدل كرد و گفت چه مىگويى در حق آن فرزندى كه با پدر خود بىوفايى كند و دشمنان پدر خود را در خانه راه دهد و نگاهداشتى كند ؟ جزاى آن فرزند چه باشد ؟ نصر بن عدل گفت كه هر آن خدمتكارى كه حق خداوندگار خود نگاه ندارد و هر آن فرزندى كه حق پدر خود نگاه ندارد ، آنكس را ببايد كشتن تا عبرت ديگران باشد . ملك مسروق گفت اى ملك نصر اين رعنا دختر منست و من به غير از او فرزند ندارم . جملهء ملك و مملكت و خزينه و گنج و آنچه دارم جمله را در فرمان او كردهام ؛ او در عوض با من دشمنى كرده است و حق نعمت مرا فراموش كرده است و دشمنان مرا در خانه راه داده است و نگاهداشتى كرده است . جزاى او