مولانا محمد بن احمد بيغمى

7

داراب نامه ( فارسى )

سؤال كرد كه با ملك چند كس بودند ؟ گفتند سه كس بودند . نصر بن عدل نيز با سه كس سوار شد و رو بر در باغ نهاد . خلق « 1 » شهر از خرد و بزرگ و پير و جوان و غريب و شهرى جمله در كار بودند و سنگ بر برج و بارو مىكشيدند و كار جنگ مهيا ميكردند و بازارها از خلق پر بودند . ليلى اين خبر را بجوانمردان برده بود . به‌روز عيار گفت ما را بيرون بايد رفت . به‌روز عيار و طارق عيار و آشوب عيار و جواندوست قصاب صورت مبدل كرده بودند و از خانه بيرون آمده بودند و در ميان خلق مىگشتند . بشنيدند كه نصر بن عدل بشتاب تمام رو بر در باغ نهاده و رفته و ملك مسروق كافور را كه خواجه‌سراى گلبوى بود كشته . آن عياران چون اين سخنها بشنيدند ، گفتند اينجا حالتى هست . ايشان نيز رو بر در باغ نهادند . چون بر در باغ رسيدند ، از دور ايستادند و نگران شدند . اما مؤلف اين داستان گويد كه چون ملك مسروق بن عتبه كافور را بكشت در حال و در ساعت رو بر در باغ گلبو نهاد . چون بر در باغ رسيد ، پياده شد . حكم كرد كه در باغ را بگشايند . در زدند كه ملك آمده است ، در را برگشايند . غلامان چون معلوم كردند كه ملك رسيد بدويدند . در حال اين خبر را به گلبوى رسانيدند كه ملك بىاختيار شمشير بسته آمد . گلبوى بترسيد . گفت پدرم هرگز چنين نيامده است . اى دايه نوعى كن كه بهزاد را بگريزانى ، كه من استقبال پدر كنم و او را در ميان باغ دريابم . اين بگفت و باستقبال پدر در باغ روان شد . برابر پدر بر كنار حوض رسيد . چون بنزديك پدر رسيد خدمت كرد . ملك را چون چشم بر دختر افتاد لرزه بر اندامش افتاد . غيرت چنان بر وى مستولى شد كه زبانش يارى نميكرد در سخن گفتن . بر كنار حوض صفه‌چه‌يى بود ، بر آن صفه‌چه بنشست . گلبوى برابر پدر دست برهم نهاد و بايستاد . هنوز ملك مسروق با گلبوى هيچ سخن نگفته بود كه نصر بن عدل رسيد . اين گلبوى دختر صاحب جمال بود . نصر بن

--> ( 1 ) - در اصل : جمله خلق .