مولانا محمد بن احمد بيغمى
6
داراب نامه ( فارسى )
ملك تو چه غم گلبوى خورى كه او از طرف ايرانيان ايمن است . ملك مسروق گفت چگونه ؟ بگو تا معلوم كنم ! كافور گفت بجان زينهار ! بدان آمدهام كه بگويم . ملك گفت كه بگو . كافور پيشرفت و سر در پيش ملك مسروق برد و گفت وقتى بگويم كه ملك مرا خلعت بدهد و آن ده هزار دينار كه در شهر منادى ميكنند بدهى ، من بگويم . مسروق گفت بدهم بگو . كافور گفت بهزاد در خانهء گلبوى است . ملك مسروق چون اين سخن بشنيد رنگش بگرديد و زرد برآمد و از غيرت بلرزيد . گفت اى كافور چند وقتست ؟ گفت آن سوار كه بهزاد را از ميدان ببرد گلبوى بود ، از آنوقت كه بهزاد ناپديد شده است در پيش گلبوى بوده است . ملك مسروق گفت ترا خبر بود ؟ گفت بلى هم در روز اول من آگاه شدم . ملك مسروق گفت اى كراى حرامزاده ! من ترا در آن خانه بازداشتهام كه امين گلبوى باشى ؛ از قبل من نگهبانى او كنى ، چون ديدى و دانستى چرا زودتر نيامدى و خبر نكردى ؟ امروز بطمع ده هزار دينار آمدى و ايناغى كردى ؟ اگر آن منادى نميكردند خود نمىآمدى و نمىگفتى ! در حال امر كرد كه هم در برابر ملك مسروق كافور را سر از تن جدا كردند و آن حرامزاده را به عذاب تمام بكشتند . روزگارش هم در حال جزا داد . ملك مسروق چون كافور را بكشت در حال سوار شد . يكى را از خدمتكاران گفت كه نصر بن عدل را بگو كه از عقب من بباغ گلبوى بيايد كه من آنجا مىروم . اين بگفت و بسوى باغ روان شد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون ملك مسروق بن عتبه بباغ گلبو رفت آنكس آمد و نصر بن عدل را خبر كرد كه ملك بباغ گلبوى رفت و شما را گفت كه آنجا بياييد . نصر بن عدل گمان برد كه ملك مسروق به شراب خوردن بباغ رفت . گفت چه وقت شراب خوردنست ؟ ما را در تدبير گريختن مىبايد بودن . گفتند او نيز به شراب خوردن نرفت . كافور آمد و سخنى در گوش ملك گفت . ملك او را بكشت و در حال سوار شد . نصر بن عدل دانست كه حالتى دست داده است .