مولانا محمد بن احمد بيغمى

5

داراب نامه ( فارسى )

بود كه بزرگان گفته‌اند كه هندوان كينه‌دار مىباشند . كافور اين انديشه كرد و گفت اول بروم پيش گلبوى و كارى كه به من امر كرده است تمام كنم . بعد از آن كه فارغ شوم پيش ملك روم و آنچه دانم بگويم . حرام‌زادهء نابكار اين انديشه كرد و در پيش گلبوى آمد و خدمت كرد . گلبوى گفت اى كافور چه خبر است ؟ كافور گفت خبر آنست كه ملك داراب با لشكر گران بر در شهر دمشق فرود آمدند . ملك مسروق بهزاد را طلب مىكند و حكم كرده است كه مردم شهر سنگ بر برج و بارو كشند . البته فردا جنگ خواهد بودن و حكم ملك چنانست كه فردا مردم شهر از پير و جوان جمله بر سر حصار آيند و با ايرانيان حرب كنند . گلبوى چون اين بشنيد دايه را طلب كرد و گفت اى سيمين برو در پيش بهزاد و اين خبر را به بهزاد بگوى كه فردا جنگ است . البته سپاه ايران خروج خواهند كردن . اگر تو بيرون خواهى رفتن مصلحت است ، تو از درون شهر و ايشان از بيرون شهر . زود توان گرفتن شهر دمشق را ؛ اما به شرطى كه ما را فراموش نكنى . دايه پيش بهزاد آمد و گفت . بهزاد گفت حاجت به اسپارش نيست ، انشاء اللّه اگر يزدان مهلت دهد كارها به نيكوترين وجهى كرده شود . مؤلف داستان روايت كند كه آنچه بهزاد طلب كرد از اسباب جنگى جمله را حاضر كرد . بهزاد انتظار آن ميكرد كه چون شب درآيد بيرون رود ، باشد كه جواندوست قصاب را ببيند . اما راوى داستان گويد كه كافور چون ديد كه شب نزديك شد ، رو بر در ايوان ملك مسروق نهاد . ملك تنها در ايوان نشسته بود ، در انديشهء آنكه چون كنم و تدبير كار من چه خواهد بودن ، نميدانم كه بهزاد كجا رفت . درين دم كافور درآمد و در پيش ملك مسروق خدمت كرد . ملك مسروق گفت اى كافور گلبوى در چه كارست ؟ برو او را بگوى كه غافل مباش كه سپاه ايران غلبه شده‌اند . مبادا كه ما را ببايد رفتن ، تو نيز آمادهء كار باش تا از ما بازنمانى . كافور گفت اى