مولانا محمد بن احمد بيغمى
54
داراب نامه ( فارسى )
گويند كه فرخزاد سه روز در آن حجره تنهاى تن ، بىروشنايى ، بگرسنگى و تشنگى بسر برد ، و در انديشهء حال فيروز شاه ، كه گويا حال او با آن صعلوكان بچه رسيده باشد ؟ زنده بدر رفته باشد يا بهلاك آمده باشد ؟ گويا من ديگر او را ببينم يا در حسرت او بميرم ؟ حاليا من زندهام ، بى او خود به ايران نمىتوانم رفتن . او در غم و اندوه كه شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد ؛ گفتى از آه دودآساى عاشقان فضاى گيتى كله بسته و روى زمانه چون نامهء عاصيان روز محشر سياه كرده . هوا در فراق خورشيد برنگ پر غراب جامهء سوك پوشيده ، و اشهب روز در آشيان ظلمت نهان شده . شعر : شبى چنان بدرازى كه گفتيى « 1 » هردم * سپهر تازه بزايد همى شبى ديگر هوا سياه بكردار قيرگون خفتان * فلك كبود بكردار نيلگون مغفر در چنين شبى فرخزاد گرسنه و مجروح در آن حجرهء تاريك باز مانده ، دلايل بىدولتى و مخايل بدبختى بر صفحات فوات زندگانى او پديد آمده بود و امارت نحوست و اختر نكبت در طالع او روى نموده . بيت : سخت شوريده كار گردونيست * نيك ديوانه سارگيها نيست تن ناتوان او در آتش غربت و فرقت بسان نمك در آب و نقره در كوره بگداخته ، و قالب خيزران پيكر او در بوتهء تنهايى و كورهء جدايى چون شوشهء زر زرد و نزار شده بود . زيرا كه مدت پنجاه روز بود كه فرخزاد در آن زخم بود . شب همه شب ، تنهاى تن ، بىمونس و غمگسار بگرسنگى و درد رنجورى گداشته بود . بيت : عشق و درويشى و تنهايى و جور روزگار * بو العجب كاريست ، ما را هر چهار افتاده است ! * * * تنها همه شب من و چراغى * مونس شده تابگاه روزم
--> ( 1 ) - در اصل : گفتش