مولانا محمد بن احمد بيغمى
55
داراب نامه ( فارسى )
گاهى بكشم به آه سردش * گاه از تف سينه بر فروزم دم آتش از كورهء دل به چهار طاق افلاك برآورد ، و نم اشك از چشمهء چشم به نهان خانهء خاك فرو رسانيد . زيرا كه آفتاب عالم افروز انس بر سر ديوار تيمار بزردى كشيد و بادهء خوش گوار مراد در خم درد بدردى رسيد ، و امواج غم و اندوه در ممكن دماغ ثريا صفت مجتمع شد . بيت : مرا دل چون تنور آهنين شد * از آن طوفان همى بارم بدامن درين پيروزه طشت از خون چشمم * همه آفاق شد بيجاده معدن اگر نه سرنگونسارستى اين طشت * لبالب بودى از خون دل من دل از درد دورى ديار و ديدار يار بهزار فرياد آمده ؛ بيت : دم من برق و نالهام رعدست * چشم من ابر و اشك من مطرست بهزار محنت و زحمت آن شب را بگذرانيد . اول روز پير رباطى آمد و گفت : اى جوان غريب تنها و بىكس و بىخرج تا چند درين كنج حجرهنشينى ؟ برخيز و بيرون رو درين شهر ، باشد كه صاحب دلى بر تو شفقتى كند ، ترا انعامى دهد كه هيچ ندارى و بغايت بىنوا گشتهاى . گرده گاه جهان شكافته باد * كه يكى گرده بىجگر ندهد فرخزاد كه اين سخن بشنيد ، آه از جان فرخزاد برآمد و گفت : دريغ كه روزگار بر من برآشفت و بخت از من برگرديد و در محنت و عذاب گرفتار شدم ! با وجود اين محنت كاشكى تن درست بودمى ، بيمارى و بىكسى و تهىدستى و غريبى ! بيت : كاشكى با اين همه محنت كه من دارم ز چرخ * روزگار آخر نكردى با من اين بد گوهرى محنت دوران و رنجورى و درد بىكسى * فرقت احباب و تنهايى غريبى بر سرى