مولانا محمد بن احمد بيغمى
40
داراب نامه ( فارسى )
دختر تو عين الحيات گشته است . چون نامه بمطالعه رسد دخترت را بدين جانب بفرست و آنچه آوردهاند قبول كن ، و السلام . گويند كه از چند جاى ديگر هم در آن مجلس بهم رسيدند و جمله از بهر اين كار آمده بودند . خواجه طيفور وزير گفت شاها ، بهر كه ازين طالبان كه دختر خواهى دادن بيقين آن باقى دشمن خواهند شدن . اولى در آنست كه به هيچ كدام ندهى و اين قصه را بر طرف عين الحيات اندازى . بگويى كه دخترم شوهر نمىخواهد و بغايت طفل است و وقت شوهر كردن ندارد تا جمله بروند . شاه سرور گفت كه چنين است ، جواب بگوييد تا بروند كه من دختر به شوهر نمىدهم ، دخترم شوهر نمىخواهد كه هنوز بدان محل نرسيده است و آنچه آورده بود قبول نكرد ، و هركس كه آمده بودند جمله را خلعت داد و گسيل كرد . جمله محروم باز گشتند . سياوش آنجا بود و آن حال را مشاهد [ ه ] كرد . گفت : اين دختر را چندين خريدار هست ، اگر نصيب فيروز شاه شود چه بسا فتنهها كه در عالم برخيزد ! بوثاق آمد و انديشهء بسيار كرد و بدانست كه چه بايد كردن . ببازار آمد و اسبابى كه در بايست بود بخريد و بعد از آن به خانه درآمد و بنقاشى مشغول شد . مرد هنرمند بود و علم نقاشى بغايت خوب ميدانست ، صورت فيروز شاه را در چند موضع نقش كرد . گويند كه عين الحيات را در بيرون شهر باغى بود ، آن باغ را نشاطآباد مىگفتند . چون فصل بهار مىآمد و عالم سبز و خرم مىشد عين الحيات با دايه و دختر دايه شريفه [ و ] از كنيزكان سوسن و بنفشه و نسرين و گل بباغ نشاطآباد مىرفت ، و در آن باغ قصرى رفيع داشت ، تا ايام فصل خزان در آن باغ عيش مىكرد . پدرش گه گاه مىرفت و دختر را مىديد . در آن وقت كه سياوش به يمن آمد ايام بهار بود و عين الحيات در باغ بود . سياوش معلوم كرد كه عين الحيات در باغ بعيش مشغولست . صبر كرد تا شب درآمد . در نيم شبى برخاست و آلت عيارى از كمند و خنجر بر خود راست كرد . و از وثاق بيرون آمد تا بپاى برج و بارو