مولانا محمد بن احمد بيغمى

34

داراب نامه ( فارسى )

قاهر شاه گفت كه نه از بهر عمر و جوانى مىگريم ، بلكه گريهء من از بهر آنست كه بىمراد بقتل مىآيم . فيروز شاه گفت : چه مراد دارى ؟ گفت : اگرم امان دهى ، بگويم . فيروز شاه گفت : به شرطى امانت دهم كه ترك دزدى بكنى ، و ديگر راه مسلمانان نزنى . قاهر شاه گفت : توبه كردم . فيروز شاه از سينهء قاهر شاه برخاست . فرخ‌زاد نيز از سينهء قادر شاه برخاست . هر چهار دامن از گرد ميد [ ان ] بيفشاندند . قاهر شاه اشارت كرد جملهء سپاهش در پيش فيروز شاه خدمت كردند و بفرمود تا خيمه از قلعه آوردند . جمله در خيمه رفتند و بنشستند . فيروز شاه گفت كه بيا و بگو كه مرادت چيست ؟ حكايت كردن قاهر شاه در پيش شاه‌زاده فيروز شاه : قاهر شاه گفت كه معلوم خداوند باشد كه من شاه‌زادهء شولستانم و درين حوالى قلعه‌يى هست كه آن را قلعهء خرميه ميگويند و درين قلعه پدر من پادشاه بود . پدرم برادرى دارد ملك خالد نام ، كه آن ملك خالد را دخترى هست سمن‌رخ نام ، پدرم آن سمن‌رخ را از بهر من خواسته بود ، چون پدرم بمرد ما هر دو برادر طفل بوديم ، لايق حكومت و مملكت دارى نبوديم ، برادر پدرم بر جاى پدرم نشست . ما چون بزرگ شديم مرا آرزوى حلال خود كرد . از عم دختر خواستم . امراى عم مرعمم را گفتند كه اگر دختر بقاهر شاه ميدهى ، چون دختر در كنار گيرد ، آرزوى حكومت قلعه خواهد كردن . عمم ما را از قلعه بدر كرد و دخترى را كه به من داده بود ، از من باز گرفت . اين قلعه نيز از آن پدر من بود . من درين قلعه درآمدم . اين چهار هزار مرد بر من گرد آمدند . من خزينه‌يى ندارم . اين دزدى و حرامىگرى مىكردم ، و مال مردم مىبردم ، و بدين سپاه ميدادم . در سالى دو نوبت بر در آن قلعه مىروم و دختر ميخواهم . او نمىدهد ، و من حريف او نيستم . مرادم سمن‌رخ است . اين بگفت و گريان شد . چون فيروز شاه عاشق عين الحيات بود ، دلش بر قاهر شاه بسوخت . گفت : چون مصلحت دانى كه : با تو بيايم و قلعهء خرم‌آباد را از بهر تو بگيرم و سمن‌رخ را در كنار تو كنم ؟ قاهر شاه گفت كه شرط ما به خدمت خداوند خود همين است . فيروز شاه