مولانا محمد بن احمد بيغمى

35

داراب نامه ( فارسى )

بگفت كه كارسازى راه كن تا برويم . اول كار ترا تمام كنيم ، آنگاه ما نيز در پى كار خود رويم . آن روز تا شب صبر كردند ، آن كاروان نيامدند . فيروز شاه دانست كه نخواهند آمدن . خيلى مال از آن فيروز شاه و فرخ‌زاد در آن كاروان بود ، رفتند و ببردند تا كجا باز بفيروز شاه رسند . اما مؤلف اخبار گويد كه شاه‌زاده سه روز آنجا بود ، كه ايشان كارسازى حرب كردند . روز چهارم سوار شدند و رو بقلعهء خرم‌آباد كردند . به چند منزل آن راه را قطع كردند . چون بر در قلعه رسيدند برابر قلعه فرود آمدند . خبر بملك خالد كردند كه سپاه قاهر شاه و قادر شاه باز آمدند و برابر قلعهء ما فرود آمدند ، ملك خالد گفت كه هر سال مىآيند و ما را تشويش ميدهند ، امسال با ايشان كارى خواهم كردن كه ديگر نتوانند آمدن . شما كارسازى حرب كنيد . اما مؤلف گويد كه چون شاه‌زاده فيروز شاه فرود آمد ، حكم كرد كه مكتوبى بقلهء خرم‌آباد بنويسند . آنچه شاه‌زاده گفت بنوشتند و بدست شخصى دادند تا در قلعه آمد . مكتوب ازو بستدند و در قلعه بردند . ملك خالد بخواند ، نبشته بود كه : از بر من كه جوان غريب تاجرم به بر تو كه ملك خالدى . معلوم باشد كه ما مردم ره‌گذرى بوديم . نزديك قلعهء بهرام‌آباد رسيديم ، سپاه آن قلعه بر كاروان ما زدند . جنگ كرديم و ظفر يافتيم تا حدى كه قاهر شاه و قادر شاه هر دو مسخر شدند ؛ ازيشان اين معلوم شد كه موجب آزار مسلمانان تويى كه مملكت بميراث به دو ميرسد . ملكش را فرو گرفته‌اى و دخترت را كه به دو داده بودى از وى باز استاده‌اى . اين حركت از قهر تو مىكرده است . پس موجب آزار مسلمانان تو باشى . چون مكتوب بخوانى از قلعه بيرون آيى و با قاهر شاه و قادر شاه صلح كنى ، و دخترت را در كنار او كنى تا اين سرحد ايمن شود و قافله با يمنى بيايند و بروند . و اگر فرمان‌نبرى از قلعه بيرون آى تا جنگ كنيم تا خداى تعالى بكه دهد و السلام . خالد ازين سخن تند شد و جواب نبشت ، از قلعه بدر فرستاد . مكتوب پيش