مولانا محمد بن احمد بيغمى
33
داراب نامه ( فارسى )
به دو گفت فيروز شاه جوان : * ندانى تو نام مرا در جهان ؟ ز نام و نشانم چه خواهى بگو ؟ * تو حال مرا چون ندانى ، مجو . من و روز ميدان و شمشير تيز * درين انجمن با تو دارم ستيز كنم كار كردى ابا تو كنون * برانم بشمشير من جوى خون درين دشت من گورسانى كنم * ز خون شما گلستانى كنم ز نام و نشانم چه پرسى همى * ببينى كنون تيغ گردى « 1 » همى مرا مادرم نام مرگ تو كرد * زمانه مرا پتك ترگ تو كرد شاهزاده گفت : هركس كه هستم هستم . بدان كه آمدهام كه اين خار را از پيش راه مسلمانان بردارم تا آينده و رونده به آسانى بگدرند . قاهر شاه گفت : دمارت برآرم ! و دست بقبضهء تيغ كرد و چون آب و آتش بر فيروز شاه حمله كرد . شاهزاده آن ضرب تيغ او را به آسانى بگرفت . قادر شاه با خود گفت كه مرا يقين است كه برادرم قاهر شاه حريف دست و بازوى اين جوان نخواهد بودن من نيز در ميدان روم و برادر را يارى دهم . اين انديشه كرد و از قلب سپاه خود مركب برانگيخت . فرخزاد چون چنان ديد سر راه بر قادر شاه بگرفت و گفت : كجا ميروى ؟ حريفت منم ! اين بگفت و با او بكوشش درآمد . فيروز شاه را دريغ مىآمد كه قاهر شاه را بكشد . ميخواست كه وى را بگيرد كه جوانى خوششكل بود . از ناگاه مركب درو تاخت و بند كمر قاهر شاه را بگرفت و زور كرد . گويند كه فرخزاد نيز چنين كرد ، بند كمر قادر شاه را بگرفت . فيروز شاه زور كرد و قاهر شاه را از صدر زين در ربود . فرخزاد نيز قادر شاه را در ربود . هر دو را بر زمين زدند . فيروز شاه بر سينهء قاهر شاه نشست و فرخزاد بر سينهء قادر شاه نشست . در آن حالت كه فيروز شاه خنجر بر حلق قاهر شاه نهاد كه تا سرش را از تن جدا كند ، قاهر شاه در زير دست فيروز شاه بگريست . فيروز شاه گفت : مردان در حالت [ جنگ ] چنين نگريند . تو چرا مىگريى ؟ اين كار كه تو در پيش گرفتهاى ، نمىدانى كه سرانجام كار بد بد خواهد بودن ؟
--> ( 1 ) - در اصل : گردان