مولانا محمد بن احمد بيغمى

32

داراب نامه ( فارسى )

سوار برنيايند . عاقبت ايشان را بكشند و يكى را از ما زنده نگدارند . ما را در عقب ايشان رفتن از عقل و خرد نيست . راه گردانيدند و از عقب ايشان نرفتند . و به راه خود رفتند . از آن طرف قادر شاه در قلعه درآمد و آنچه رفته بود با برادرش بگفت كه من با پانصد سوار بجنگ آن كاروان رفتم پنجاه كس از سپاه من بكشتند . اگر لحظه‌يى ديگر توقف مىكردم يكى از ما نمىگداشتند . عجب مبارز و پهلوانند ! قاهر شاه كه برادر بزرگ بود غضب كرد و گفت : اين چه سخن باشد كه تو مىگويى ؟ آخر رستم زال نيستند . اگر نيز رستم باشند به دو سوار با پانصد سوار چون برآيند ؟ ايشان در اين سخن بودند كه از سر برج مرد آمد و خبر آورد كه آن دو سوار از عقب قادر شاه آمدند . قاهر شاه گفت : بچه كار آمده‌اند ؟ قادر شاه گفت : بدان كار آمده‌اند كه قلعه بگيرند و ما را از قلعه بدر كنند . قاهر شاه گفت : من همين لحظه بدر روم و هر دو را بگيرم . حكم كرد كه در حال دو هزار سوار با طبل و علم و نقاره از قلعه بيرون آمدند . فيروز شاه و فرخ زاد رسيدند و مردان بيرون آمدند ، برابر ايشان صف كشيدند . فيروز شاه عزم ميدان كرد و چون بميان ميدان رسيد ، نعره زد . به آواز بلند گفت كه اى مشت دزد و حرامى كه سر راه مسلمانان گرفته‌ايد و آزار مسلمانان مىكنيد ، اجلتان رسيده است ! بياييد در ميدانم تا ضرب دست مبارزان ببينيد ! قاهر شاه كه در فيروز شاه نگاه كرد ، آن مركب و ساز و سلاح او را بديد ، با قادر شاه گفت : اى برادر ، اين سوار ببازارگانان نمىماند ، اين ساز و سلاح كه او دارد بيشتر بشاه‌زادگان مىماند . آن مركب گلگون كه بر نشسته است عجب اگر در طويلهء هيچ پادشاهى باشد . من در ميدانش ميروم كه او را بگيرم و آن مركب و سلاح كه او پوشيده است نصيب من شود . اين بگفت و عزم ميدان كرد . چون در برابر فيروز شاه رسيد يك نعره زد كه اى بازرگان‌زادهء خيره‌سر ! تو كه باشى كه اين همه از سپاه من بكشى ؟ هيچ‌كس نباشد كه جواب تو بگويد ؟ هم‌اكنون دمارت برآرم ! بيا و اول بگو چه نام دارى ؟ بيت :