مولانا محمد بن احمد بيغمى
16
داراب نامه ( فارسى )
بر روى ماه او « 1 » سه خال مشكين از غاليهدان قدرت بر عارض چون ماه داشت ، دو بر رخسار و يكى در چاه زنخدان . بيت : آن چه نقش است كه از مشك سياه آوردى ! * و آن چه خالست كه بر گوشهء ماه آوردى ! تو گفتى كه در بهار رخسارش دست فتنه بر ورق گل و بنفشه مىسايد و يا سنبل تر بر عارض چون نسرين آورده ، با آن مه روى مه روى آن نديدى كه لاف حسن زدى و زهره زهرهء آن نداشتى كه دعوى جمال كردى . با اينچنين حسن و جمال بربطى در چنگ مىنواخت كه از نالهء رود او و آواز سرود او بلبل جامهء وجود ، بسان صبا قباى گل ، چاك زدى ، و سنگ ريزه در قعر آب چون ذره در هوا از هواى او رقص كردى ، شعر : چرا بنالد در بزم او [ همى ] بم و زير * اگر نباشد در خلد هيچكس نالان اگر جنان بصفت چون سراى او بودى * برهنه آدم بيرون نيامدى ز جنان جمالى كه از وصف و صفت بيرون باشد . چنان سازى در دست در برابر فيروز شاه در خواب پديد آمد . فيروز شاه در خواب چون آن حسن و جمال و غايت كمال او مشاهده كرد ، به صد دل و جان بر آن دلدار عاشق و نگران شد . هم در خواب اين بيت را بر خواند ، بيت : گر دلم سرگشته شد در تاب زلف او رو است * گوى را سرگشتگى از ضربت چوگان بود فيروز شاه در خواب در پيش آن دلبر نيكو لقا و آن محبوب لعلين قبا خدمت كرد و گفت : اى ملكهء آفاق و به خوبى در جهان طاق ! چه كسى و چگونه شكرستان بىمگسى كه مقام و مأواى ما را بقدم خود مشرف و مزين كردهاى ؟ مگر زهرهء زهرايى كه از قبهء خضرايى فرود آمدهاى ، و يا حور بهشتى كه درين صحن سراى « 2 » زرين خشت ما نزول كردهاى ، كه چشم خونريزت بر كمان ابر و تير مژگان مىاندازد . بيت : چشم تو جادوى دل زلف تو افعىّ جان * جادوى هندو لباس افعى زنگىبدن لعل تو در رهبرى پىرو روح الامين * جزع تو در رهزنى پيشرو اهرمن
--> ( 1 ) - « بر روى ماه او » درين عبارت زائدست . ( 2 ) - در اصل : صحرا .