مولانا محمد بن احمد بيغمى
17
داراب نامه ( فارسى )
خط تو طوطى نسب چشم تو هندونژاد * طوطى عنقا حجاب هندوى رومى شكن آن دختر صاحب جمال بخنديد و گفت : اى شاهزادهء ايران ، بعشق روى تو آمدهام زيرا كه از آن تو خواهم بود . فيروز شاه گفت كه من ترا كجا طلب كنم و نامت چيست ؟ گفت : نام من چشمهيى در تاريكى و جاى من بعزّت طلب كن . نشان رويم اينست كه شنيدى و جمالم اينست كه ديدى . اين گفت و غايب شد . فيروز شاه از خواب بيدار شد و با خود گفت كه عجب خوابى ديدم و عجب صورتى به من نمودند و عجب نشانى به من داد ! تصور كرد كه مگر آن خواب خيالى بود . درين انديشه باز در خواب رفت . در گرمى خواب باز همان صورت را بديد و همان سخن بشنيد . بيدار شد و لاحول كرد . باز سر در خواب نهاد . باز همان حسن خود را به دو نمود و همان سخن به دو گفت . وقت سحر بود ، شاهزاده از خواب برخاست و وضو ساخت و نماز صبح بگزارد ، كه در همه دينى نماز صبح بوده است ، كه اول كسى كه نماز صبح بگزارد « 1 » آدم بود عليه السلام . چون شاهزاده نماز بگزارد « 2 » در فكر و انديشهء آن خواب افتاد كه عجب خوابى ديده بود و عجب سخنى شنيده بود ! هيچ معنى آن سخن نمىدانست كه چيست . شاهزاده در انديشه كه غلام درآمد و خدمت كرد و گفت : [ فرخزاد و طيطوس ] حكيم بر در ايوان بار مىطلبند . گفت : درآيند . فرخزاد و طيطوس حكيم درآمدند و خدمت كردند . فيروز شاه برخاست تا ايشان نشستند . طيطوس حكيم در بشرهء فيروز شاه نگاه كرد ، بشرهء شاهزاده را متغيّر ديد . سؤال كرد كه موجب تغيّر مزاج مبارك شاهزاده چيست ؟ حكايت كردن فيروز شاه در پيش حكيم و فرخزاد : فيروز شاه گفت : اى حكيم خردمند ، امشب سه نوبت پياپى يك خواب ديدهام و عجب صورتى به من نمودند و عجب سخنى به من گفتند كه من هيچ معنى آن سخن را نميدانم ! پس آنچه ديده بود و آنچه شنيده بود جمله را تقرير كرد ، كه : من از وى سؤال كردم كه ترا از كجا طلب كنم و نام تو چيست ؟ مرا گفت نام من چشمهيى در تاريكى و جايم را بعزّت طلب كن . من
--> 1 و 2 - در اصل : بگذارد