مولانا محمد بن احمد بيغمى
2
داراب نامه ( فارسى )
داراب گفت : اى حكيم خردمند ، جهان به آدمى مشرّف و منوّرست . بدان كه در آن پيش كه خداى تعالى مرا آن فرزند داد ، در وقت ولادت مادرش بمرد . من قدم آن فرزند را نامبارك گرفتم و حكم كردم كه او را در دريا انداختند . اكنون ندانم كه آن فرزند هست يا نه . چون اين زمان در ايرانزمين پادشاه شدم ، مرا فرزندى مىبايد كه چون من بعد از پدرم ملك بهمن پادشاه ايران شدم ، آن فرزند نيز بعد از من بيادگار من در ايرانزمين پادشاه شود تا نام من از عالم گم نشود كه بزرگان گفتهاند ، بيت : زند [ ه ا ] ست كسى كه در ديارش * ماند خلفى بيادگارش هرچند كه جهد ميكنم بجهد و جدّ من ميسر نمىشود . بيت : من جهد همى كنم ، فلك مىگويد * بيرون ز كفايت تو كارى دگرست « 1 » تو يكبارى در علم فلكى از اختر بلند سؤال كن كه مرا هيچ فرزند در طالع هست و اگر هست از بطن كيست ؟ باشد كه خداى تعالى مرا فرزندى كرامت كند و بدان معنى تاج منت بر سرم نهد . طيطوس حكيم احتياط بليغ كرد . چون طالع ملك داراب معيّن بود ، خانهء پنجم كه خانهء فرزندست احتياط كرد . وقت عطيّهء صاحب پنجم ديد . خرم شد و ملك داراب را خبر كرد ، و گفت : اى شاه بشارت باد ترا كه وقت عطيّهء صاحب پنجم است و درين قريب خداى تعالى ترا فرزندى نرينهيى « 2 » كرامت خواهد كردن . ملك داراب گفت : اى حكيم خردمند ، مدتيست كه من طالب اين هديهام و اين مطلوب بحصول نمىپيوندد ، و دلم از مداخلت و مباشرت گرفته خاطر شده است ، ميل بدين معنى كم واقع مىشود . تدبير اين كار چيست ؟ حكيم گفت : اى شاه تدبير دو چيزست . بدانكه در اعضاى آدمى چهار چيزست كه اعضاى رئيسه است و آن
--> ( 1 ) - در اصل : ديگرست . ( 2 ) - يعنى : فرزند نرينهيى . ياء فرزندى نشانهء كسرهء اضافه است و بتكرار درين نسخه آمده است .