مولانا محمد بن احمد بيغمى
1
داراب نامه ( فارسى )
1 آغاز داستان الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلوة و السّلام على خير خلقه محمد و آله اجمعين . اما راويان اخبار و ناقلان اسرار و مؤرّخان اين تاريخ چنين روايت ميكنند كه : چون پادشاهى ايرانزمين به ملك داراب بن بهمن بن اسفنديار بن گشتاسپ بن لهراسپ شاه رسيد ، و بر تخت ايرانزمين نشست ، در « 1 » عدل بر گشاد و دست ظلم ببست ، و همهء بزرگان ايران زمين ازو راضى بودند . در « 2 » پاىتخت او پهلوانى بود كه او را پيلزور بن پيل تن ميگفتند ، و از فرزندان رستم زال زر بود ، و به پهلوانى او در ايرانزمين نبود . و ملك داراب را دو وزير دانا بود ، يكى را روشن راى وزير نام بود ، و ديگرى را طيطوس حكيم نام بود . و اين طيطوس حكيم از حكماى يونان بود و بغايت دانا و كاردان و در همه علمى ماهر بود . از قضاى إله يك روزى ملك داراب با امراى پاىتخت خود نشسته بود و مى مىخورد و خوش وقت شده بود . ناگاه آهى از جگر بركشيد . طيطوس حكيم گفت : شهريارا ، كامكارا ! ترا چه بود كه چنين آهى از جگر بركشيدى ؟ و بر خاطر مباركت چه غم رسيد ؟ بيان نماييد تا بندگان به تدارك آن مشغول شويم . ملك
--> 1 و 2 - در اصل : و در