على اكبر دهخدا

1243

امثال و حكم ( فارسى )

هر زمان گفتى اى خداى غفور * هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زين عنا و غم فرج آر * در چنين محنتم نماند قرار سوزن تيز و خايهء نازك * برهانم بفضل خويش سبك كرد مردى در آن ميانه نگاه * گشت از ابلهى كور آگاه گفتش اى ابله كذى و كذى * اى ترا سال و ماه جهل غذى سوزن از دست بفكنى رستى * كه از اين جهل جان و دل خستى . سنائى . نظير : كور بيكار مژگانشرا مىكند . كور بيكار مژه‌هايشرا مىكند . رجوع به : فقرهء قبل شود . كور پندارد هرچه در توبره دارد رفيقش نيز دارد . كور چه خواهد بجز دو ديدهء روشن . آئى و گوئى كه بوسه خواهى خواهم . . . ) فرخى . رجوع به : كور از خدا چه خواهد . . . ، شود . كور خانه‌نشين بغداد خبر ده . نظير : تو پرى اندر ندانى گفت حد مرز خويش * چون سخن لائى همى از بلخ و كالنجر مرا . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . كور خود است و بيناى مردم . رجوع به : اگر بابا بيل‌زنى . . . ، شود . كور خود مباش و بيناى مردم . رجوع به : اگر بابا بيل‌زنى . . . ، و رجوع به : خار را در چشم ديگران . . . ، شود . كور را آيينه گوش آمد نه‌ديد مشت براعمى زند يك جلف مست * كور پندارد لگدزن استر است زانكه آندم بانگ استر مىشنيد . . . ) مولوى . كور را بچراغ چه حاجت . نظير : نارگيل بدست بوزينه . كور را خطرى همچو بىعصائى نيست . كه . . . ) وحيد قزوينى . كور را از آن‌چه اگر صد عالم است . عطار . كور را گوهرى نمود كسى زين هوس‌پيشه مرد بو الهوسى كه از اين مهره چند ميخواهى گفت يك گرده و دو تا ماهى ( . . . گر نخواهى كه بر تو خندد خر * پيش گوهرشناس بر گوهر . ) سنائى . كور شود دكاندارى كه مشترى خود را نشناسد . كور عنين را چه نسناس و چه نقش قندهار خاطر كژ را چه شعر من چه نظم ابلهى . . . * نكته و نظم سنائى نزد نادان دان چنانك پيش كر بربطسراى و نزد كور آئينه‌دار ) سنائى . كور كور را ميجويد آب گودال را . نظير : الارواح جنود مجنده