على اكبر دهخدا

1223

امثال و حكم ( فارسى )

عليه السلام . در عفو لذتيست كه در انتقام نيست . القدرة تذهب الغيظ . الكريم من عفى عن قدرة . و اذا ملكت فاسمح . كفى بالمرء اثما يحدث بكل ما سمع . حديث . كفى بالموت واعظا و بالعقل دليلا . على عليه السلام . اقتباس : مجلس وعظ رفتنت هوس است * مرگ همسايه واعظ تو بس است فان كنت ما تدرى متى انت ميت * و قبرك لا تدرى باى مكان فحسبك قول الناس فيما ملكته * لقد كان هذا مرة لفلان كفيده شود سنگ تيمارخوار كفيدش دل از غم چو آن كفته نار . . . ) رودكى . كفى للحسود حسده . على عليه السلام . كل آت آت . تمثل : نقش تن را تا فتاد از بام طشت * پيش چشمم كل آت آت گشت . مولوى . زانكه غير حق همه گردد رفات * كل آت بعد حين فهو آت . مولوى . نظير : رفتنى ميرود و آمدنى ميآيد * شدنى مىشود و غصه بما ميماند . كلاغ از وقتى بچه‌دار شد شكم سير به خود نديد . كلاغ امساله است . گويند كلاغى بجوجهء خود گفت چون يكى از آدميان خم شود بيدرنگ پرواز كن چه باشد كه زدن تو را از زمين سنگ بردارد . جوجه گفت با ديدن آدمى پريدن بايد چه تواند بود از پيش سنگ در آستين نهان داشته باشد . نظير : الشرى الشر صغاره . صغراها شراها . الحذر قبل ارسال السهم . احذر من غراب . كلاغ خواست راه رفتن كبك را بياموزد راه رفتن خود را هم فراموش كرد . تمثل : خاقانى آنكسانكه طريق تو ميروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست . خاقانى . كلاغى تك كبك در گوش كرد * تك خويشتن را فراموش كرد . نظامى . رجوع به : مسكين خرك آرزوى دم كرد . . . ، شود . كلاغ رودهء خودش درآمده بود ميگفت جراحم . رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، شود . كلاغ سر لانهء خودش قارقار نميكند . نفرين به خويشان و اقربا سزاوار نباشد . كلاغها سياه مىپوشند ! نظير : پشت چشمهام باز ميماند ! كلاغى تك كبك در گوش كرد تك خويشتن را فراموش كرد . نظامى .