على اكبر دهخدا
1224
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : آن يكى خر داشت . . . ، و رجوع به : كلاغ رفت . . . ، شود . كلام الليل يمحوه النهار . فقلت الوعد سيدتى فقالت . . . ) ابو نواس تمثل : بنده گستاخئى نخواهد كرد * گر ترا سوى عفو باشد ميل هيچ دانى كه ياد هست امروز * راى عاليت را كلام الليل . انورى . به شب روئى سگالشهاى اعدا * كلام الليل يمحوه النهار است . اديب صابر . آن ندم را ظلمت و غم بست بار * پس كلام الليل يمحوه النهار . مولوى . گفتم اى جان وعدهء دوشين خود را كن وفا * گفت نشنيدى كلام الليل يمحوه النهار . خواجه نظام الملك . شب سپاه اندر كشد چون روز رايت بركشد * گفتهاند آرى كلام الليل يمحوه النهار . معزى . كلام الملوك ملوك الكلام . گفتار پادشاهان پادشاه گفتارهاست . كلام المعتل غير صحيح . تمثل : اميد دارد كه اصحاب فصل الخطاب . . . ذيل اغضا بر اين عبارت ناقص مختل كه ثمرهء شجرهء اجوفيست معتل و كلام المعتل غير صحيح اندازند . از العراضه . نظير : كلانرا ببايد غم خرد خورد . مرحوم اديب . كلان ما كه تو باشى چه عقل ما باشد . از مجموعهء امثال طبع هند . كلاه احمد بر سر محمود مىنهد . كلاه بر آسمان ( يا ) به هوا انداختن ( يا ) افكندن . تمثل : جهان كلاه ز شادى برافكند گر تو * بهفت قلعهء افلاك سر فرود آرى . ظهير . حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى بجام ما افتد . حافظ . بر هوا مىافكند نسرين كلاه از ابتهاج * لب نميآيد فراهم غنچه را از ابتسام . سلمان ساوجى . تا چو باد نوبهارى مژدهء گل ميدهد * لاله مىاندازد از شادى كله را بر هوا . سلمان ساوجى . به مهر روى تو كرديم ماهرا نسبت * كلاه خويش ز شادى بر آسمان انداخت . سنجر كاشى . كلاه بسر كسى گذاشتن . گول كردن . فريفتن . كلاهت را پيش خودت قاصى كن . كلاهت را قاضى كن . رجوع به : كلاه را قاضى . . . ، شود . كلاهت را بالا بگذار . بطنز و عتاب ، مسامحهء شما در امر مواظبت فلان منسوب يا زيردست موجب اين رسوائى شد . در قديم بجاى اين تعبير ميگفتهاند : سر بفراز . مثال : مىجوشيده حلال است سوى صاحبراى * شافعى گويد شطرنج حلال است بباز صحبت كودكك ساده زنخ را مالك * نيز كرده است ترا رخصت و داده است جواز مى و قمار و لواطه بطريق سه امام * مر ترا هر سه حلال است هلا سر بفراز . ناصر خسرو . كلاه درهم رفتن . پنداشتى و خلافى در ميان آمدن .