على اكبر دهخدا

1633

امثال و حكم ( فارسى )

يار و همكار شده تا هر دو از كاس غرور مست طافح شدند شاه را دبيرى بود محنك و محكك و [ در خدمتش ] مجرب و مقرب باخرد و فصاحت [ حصافت ] و ديانت و امانت خجسته‌صورت و فرخنده‌سيرت محمود خلق مسعود خلق رستين نام . آن پرى با او [ در ] تعصب مرتبه آمد و تمناى درجهء او در دل گرفت و بيش از آنكه بدان منزل خواست رسيد مركب استعجال بجولان آورده قباى طعن و تعنت بر دوش نهاد و شمشير انتقام از براى آن مقام از نيام بركشيد او نايب تغولشاه بود چون كار از حد درگذشت و از جوانى پرى نياراميد و تصبر و آهستگى نداشت تا به دو رسد رستين روزى پيش شهنشاه شد و خلوت خواست و در ان تاريخ سخنهاى صحيح صريح در روى شهنشاه نتوانستندى گفت از خويشتن امثال و حكايت فرونهادندى و ( مطلب ) عرض داشتندى گفتا شهنشاه را سعادت بخت تا مدت آخر دوران زمان باقى باد [ حكايت ] چنين شنيدم كه وقتى در بعضى از جزاير شهرى بود با خصب و امن ( و نعمت ) و آن شهر را پادشاهى ( بود ) كه توليت آن از اجداد به دو رسيده بود و در جوار آن شهر جمعى از بوزينگان آرام گرفته بودند ( و ايشان نيز با حفظ و معيش « 1 » و وسعت رزق و فراغ خاطر روزگار ميبردند ) پادشاه مطاع داشتند كه گوش بر وصايت او مصروف و دل بر هدايت او معطوف گردانيده بودند و بىاشارت او نفس از سينه بلب نرسانيدندى روزى از روزها ازيشان جمعيت طلبيد چون گرد آمدند گفت ما را از حوالى اين موضع نقل بايد كرد و بموضع ديگر خراميد بوزينگان گفتند سبب اين حادثه و موجب اين واقعه بازبايد گفت و صلاح اين انديشه بما نمود تا رايها جمع شود اگر متضمن نجح و خير باشد از آن عدول نرود گفت بر شما اظهار صلاح اين عزيمت نخواهد كرد ( كه ) اين منزل شما را خوش آمده و جايى وسيع و دلگشا و بسيار نعمتست ميدانم كه اگر آنچه مرا معلوم است بشما رسانم در چشم و دل شما وزنى و محلى ندارد اما به حكم آنكه فضل و راى و غلبهء عقل من بر خود ميدانيد نصيحت من قبول كنيد و متابعت ( من ) واجب بينيد تا بجاى ديگر شويم كه عقلا چنين اشارت كرده‌اند بيت : و ما الحزم الا ان يخف ركائبى * اذا مولدى لم استطب منه و رودى « 2 » هر آينه هجرت و جلا از جفا و بلا سنن جملهء انبياء مرسلين است [ و ] در خرد نخورد كه عاقل چون تباشير شر و مناكير ضر در نفس و اتباع و اشياع خويش بيند و آن را خوار دارد و غم زادوبود « 3 » را بر شادى عمرى كه سود كند ترجيح نهد بجهل و كسل منسوب شود و بغمزى اجل به خود كشد بوزينگان گفتند پادشاه از كمال رأفت و فرط عاطفت بر ما كه رعاياى اوييم چندين تأكيد در تمهيد قواعد قبول اين نصيحت ميفرمايد ناچار تا

--> ( 1 ) - خفض معيشت ( 2 ) - موردى ؟ ( 3 ) زاد بوم ؟