على اكبر دهخدا
1634
امثال و حكم ( فارسى )
عظيم مهمى و وخيم حرمى ( كذا ) از روزگار حادث نشده باشد چنين مبالغه نفرمايد اما تا بيان حال اين عزيمت معلوم ما نشود خفقان دلهاى ما بخواهد آراميد و لابد چون بر سر وقوفى افتد جز انقياد ( امر ) و اجتناب از نهى لازم نشمريم و بوفور شفقت و ظهور مرحمت او امداد قوت دل و نشاط حركت لازم آيد شاه بوزينگان گفت بدانيد كه من ديروز بر درختى شدم كه مشرف بود بر كنار شهر و در سراى پادشاه اين شهر نظاره ميكردم گوسفندى ديدم از آن پادشاه كه با دخترى از خدمتكاران ايشان سرميزد و علما گفتهاند از مجاورهء متعاديات پرهيز كنيد و نهى فرمودند [ و ] من نميخواهم كه در اشارت علما عصيان كنم و كلمات ايشان را لغو انگارم بوزينگان به يكديگر تبسم كردند و تعجب نمودند از قول او راز سر تبرم و تحكم او را گفتند چندين سالست كه مقتدى و پادشاه مايى و عاقلهء قوم و صاحب سن و تجربه آخر نگويى كه از مناطحه و معادات گوسفند و كنيزك پادشاه بما چه رسد پادشاه بوزينگان گفت اول هلاك شما و اين خود آسان و كوچكست كه ابتدا بشما رود و بعد از آن هلاك اهل اين شهر و خرابى و كشته شدن پادشاه ( شهر ) . بوزينگان را ازين سخن استبداع و استرجاع زياده شد گفتند ترا پيش ازين ما بدين صفت نيافتيم چشم بد بر تو كار كرد و غشاوتى در عقل تو پديد آمد احتماى صادق فرماييد تا اطبا آريم و سوداى ترا علاج كنيم تا با خويشتن آيى و از ملك بىنصيب و محروم نگردى شاه بوزينگان گفت حكما راست گفتهاند [ كه من عدم العقل لم يزده السلطان عزا و من عدم القناعة لم يزده المال غنى و من عدم الايمان لم تزده الرواية فقها يعنى ] هركه ذليل باشد ببىخردى پادشاه وقت [ و خسرو روزگار ] او را عزيز ( و باخرد ) نتواند كرد و هركه خرسندى و قناعت ندارد مال او را توانگر نگرداند و هركه ايمان ندارد كثرت روايت او را فقيه نكند چون انديشهء شما در حق من اينست آن اوليتر كه بطلب طبيب خود روم و زحمت علت ( خود ) از شما دور كنم و هم بر فور تنگ مركب فراق بركشيده ملك را طلاق داد پس [ روزگار ] برنيامد كه آن كنيزك از سراى بيرون دويد با قارورهء روغن در دست و آتشپارهء گوسفند بعادتى كه خوى كرده بود روى بكنيزك نهاد و خويشتن برو كوفت كنيزك شيشه و آتش پاره بر گوسفند انداخت روغن با آتش و پشم يار شدند از بيم حرارت آتش گوسفند ازين در به ديگرى ميتاخت و ( خود را ) از سرائى بسرائى مىانداخت تا بخانهء بزرگى از اركان ملك و اعيان شهر در رفت قضا را صاحبخانه رنجور بود برو دويده او را بسوخت و چند كس ديگر از بزرگان را ( اعضا سوخته مجروح گردانيد ) اين خبر بپادشاه شهر رسيد