على اكبر دهخدا

1632

امثال و حكم ( فارسى )

باشند مبادا كه اشرار را مجال آن دهند كه برطرين آنها خبرى بمسامع پادشاهان رسانند كه اگر عياذا باللّه پادشاهان ( ايشان را ) بدين راه دهند نه رعيت و زيردستان آسوده ( و مرفه ) باشند و نه ايشان را از طاعت و خدمت تمتعى ( و توقعى ) و وثوقى ( باقى ماند ) هروقت كه كار ملك بدين ( آيين ) رسد زود انقلاب پذيرد و پادشاه بجز راى و ضعف قوت ( و فطنت ) منسوب شود [ تا ] آن شاه و شاهزاده تصور نكند كه شهنشاه كار بگزاف و حجتى بلاف بيش گرفت [ و ] چون ولىعهد خود را پادشاه بيند گويند اين شخص منتظر مرگ من است دل از دوستى و مهر و شفقت ( او ) سرد شود چون صلاح شاه و رعيت را متضمن نيست مستور اوليتر و نيز شايد كه اگر ظاهر شود دشمنان از كيد و حيله خالى نباشند و مردهء شياطين از جن و انس آسيبى ( به دو ) رسانند و يقين دان كه هركه منظور چشمهاى خلايق شود در معرض هلاك افتد كه از خويشتن‌بينى و بىمروتى و ازين جهت است كه ما را خاضعين نام نهادند در اين كتب با ديگر مناقبى كه ماراست بهترين نامها و دوستترين در اولين و آخرين ما اين بود تا چنان شديم كه حقيقت گشت ما را كه اين نام مذكر ( و ناصح ) و واعظ ماست و عز و مكرمت و فخر و مرتبت بدين نام بر ما باقيست و ذل و مهانت در تكبر و تجبر ( است ) اولين و آخرين ما برين انديشه و نيت بودند و هرگز از شاهان جز خير و نيكويى نديدند و نيز پادشاهان با ايشان مطاوعت و موالات ( ميورزيدند ) لا جرم آسوده و آراميده محسود اهل جهان بوديم ( و ) فرمانفرماى هفت اقليم تا اگر يكى از ما گرد هفت كشور برآمدى هيچ آفريده را از بيم شاهان ما زهره نبودى كه نظر بىاحترام بر ما افكنند بدين جمله بوديم تا بعهد داراى بن چهرزاد هيچ پادشاه [ در گيتى ] ازو عليم و حكيم و ستوده سيرت‌تر نبود و از چين تا مغارب روم هركه شاه بودند او را بندهء كمر بسته بودند و پيش او خراج و هدايا ( و تحف و سرايامى ) فرستادند و بلقب او را تغولشاه گفتندى هر بلا و آسيبى كه به دو و فرزند او دارا و با اهل روزگار ايشان رسيد تا اكنون بما از آن بود ( كه ) چون ( او از ) عهد مهد و قماط به حد نشاط و بساط رسيد ابواب مكرمت و [ اسباب ] مرحمت پدرى گشاده و آماده گردانيده همت بر تربيت خدمتكاران گماشت و خلفا پديد آورد تا چون چشم باز كرد خود را تاجدار و شهريار ديد صورت بست كه شاهى نه از كار الهى است بخاصه صفت ذاتى اوست و آنكه او را بدان روزى احتياج ، حسابى نگرفت و با خود ميگفت . بيت : پدر بر پدر پادشاهى مراست * خور و خوشه و مرغ و ماهى مراست . پرى نام كودكى بود از ابناى خدمت ايشان با او انس گرفته در مؤاكله و مشاربه