على اكبر دهخدا
1628
امثال و حكم ( فارسى )
خويش مشغول [ و ] بسوء تدبير و عصيان پادشاهان را به تكليف برين نداشتند چون فساد بسيار شده و مردم از طاعت دين و عقل سلطان بيرون شدند و حساب از ميان برخاست آبروى چنين ملك ( و روزگار ) جز به خون ريختن برقرار نيايد [ و تو مگر شنيدى كه در چنين روزگار ] يكى از اهل صلاح گفت پيش ازين ندانستم ( الحال معلوم شد ) كه عفاف و حيا و قناعت و دوستى مرعى و نصيحت صادق و رحم موصول ( و نجع مأمول ) انقطاع طمع است چون بدين روزگار طمع ظاهر شد ادب از ما برخاست و نزديكتر بما دشمن شدند و آنكه تبع ما بوده متبوعى از سر گرفت و آنكه خادم بود مخدومى و عامه همچو ديو كه بند بگشايند كار هاى خود فروگذاشتند و بشهرها بدزدى و فتنه و عيارى و شغلهاى بد پراكنده شدند تا بدان رسيد كه بندگان بر خداوندان دلير شدند و زنان بر شوهران فرمانفرما ازين نوع ( فصلى بر ) شمرد بعد از ان گفت فلا قريب و لا حميم و لا النصح و لا السنة و لا الادب تا بدانى كه آنچه شهنشاه فرمود از مشغول گردانيدن مردمان به كارهاى خويش و بازداشتن از كارهاى ديگران ( باعث ) قوام عالم و نظام كار عالميان و بمنزلهء باران كه زمين زنده كند و آفتاب كه يارى دهد و باد كه روح افزايد اگر در سفك دماى چنين قوم افراط بجايى رساند كه منتهاى آن پديد نبود ما آن را زندگانى ميدانيم و صلاح روزگار مستقبل ( و ) اوتاد ملك و دين ( و ملل ) هر آينه محكمتر شده از خلل و زلل مصون و محروس خواهد ماند و هر چند عقوبت و ( سياست ) بيشتر كند تا اين اعضا هريك بمركز ( اصلى ) خود روند محمدت بيشتر يابد و با اين همه بر هريكى رئيسى برپاى كرد و بعد رئيس عارضى كه ايشان را شمرده دارد و بعد ازو متفتشى امين تا تفتيش دخل ايشان كند و معلمى تا از كودكى باز هريكى را بحرفه و علمى تعليم دهد و به تصرف معيشت خود فروآرامند و معلمان و قضاة و سدنه را كه بتذكير و تدريس مشغولند وظيفه مرتب گردانيده [ و ] همچنان معلم [ اساوره ] را فرمود تا بشهرها و رستاقها ابناى قتال بسلاحشورى و انواع آداب آن مشغول دارد تا جملگى اهل ممالك به كار خود شروع كنند كه حكما گفتهاند القلب الفارغ يبحث عن السوء [ واليد الفارغة تنازع الى الاثم ] يعنى دل فارغ خالى پيوسته تفحص محالات و تتبع خبرهاى اراجيف كند و از آن فتنه زايد و دست بىصنعت در بزهها آويزد . ديگر ( آنچه ) نمودى كه زبانهاى مردم به خون ريختن شهنشاه دراز باشد و مستنفر گشتهاند جواب آنست كه بسيار پادشاهان باشند كه اندك قتل ايشان اسراف بود ( چه ) اگر ده تن بكشند بسيار بود و بسى باشند كه اگر هزار را بكشند هم زياده بايد كشت از انكه مضطر باشند بدان [ زمان ] باقوام او مع هذا بسيار كسى مستحق كشتن باشند كه شهنشاه عفو فرمايد و ( اين پادشاه ) بسيارى از بهمن و